قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / غزلی از علی اصغر حکمت

غزلی از علی اصغر حکمت

 

دگرانش نگرانند و منم دل نگران

کای خدا ! دار نگاهش ز نگاه دگران

تو چنین پرده که بگشودی و رخ بنمودی

کور باشد که نباشد به جمالت نگران

نظر ما به جهان بود پی دیدن تو

ای تو منظور دل و دیده ی صاحب نظران

هر طرف جلوه ای از صوت تو صورت بست

وه ! که بس بی خبرند این همه کوران و کران

تاج شاهی که همه ی حاصل آن دردسر است

ما از آن فارغ و مشغول بدان تاجوران

ای سر زلف تو آسایش شوریده دلان

وی خم طره ات آرامش آشفته سران

بِرهان از قفس این بلبل پر سوخته را

تویی از لطف رهاننده ی بی بال و پران


واژگان کلیدی: علی اصغر حکمت،اشعار علی اصغر حکمت،نمونه شعر علی اصغر حکمت،شاعر علی اصغر حکمت،شعرهای علی اصغر حکمت،شعری از علی اصغر حکمت،یک شعر از علی اصغر حکمت،غزل علی اصغر حکمت،غزلیات علی اصغر حکمت،غزل های علی اصغر حکمت،غزلی از علی اصغر حکمت،سیاستمدار ادیب شاعر و نویسنده اهل تهران،شاعر تهرانی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code