اشعار امیلی دیکنسون

 

شعر نخست:

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است
عشقی که گرم و شدید است
زود می سوزد و خاموش می شود.
من سرمای تو را نمی خواهم
و نه ضعف یا گستاخی ات را
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر وقت دارد .
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش  !
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد من راضی ام
دوستی پایدارتر،از هرچیزی بالاتر است.
مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش.


  شعر دوم:

امید،

چیزی است پردار که بر سر روح می‌نشیند

و نغمه‌ ای بی‌کلام می‌خواند

و هیچگاه از خواندن باز نمی‌ماند

در باد،دلنشین‌ تر شنیده می‌شود

طوفانی تلخ بباید

که با خود ببرد پرنده کوچکی را

که این همه را گرم می‌دارد

همیشه شنیده‌ام صدایش را

در سردترین سرزمین‌ها

و دوردست‌ترین دریاها

اما حتی در حادترین لحظه‌ها

از من نخواسته خرده نانی .

“برگردان:فرشته وزیری نسب”


شعر سوم:

می توانم در اندوه دست و پا بزنم

در همه ی برکه هایش

به آن عادت کرده ام

اما کوچک ترین تکان خوشی

پاهایم را سُست می کند

و هم چون مستان راهم را نمی شناسم

مگذار کسی خنده ای کند

مستی ام از آن شراب تازه بود

همین !!!

قدرت چیزی نیست جز درد و رنج

ناتوان، و اسیر نظم و انضباط

تا وقتی که سنگین شود و سرنگون

به غول ها اگر مرهمی دهی

مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند

اما کوهی اگر بر دوششان نهی

آن را برایت حمل می کنند !

“برگردان: ملیحه بهارلو”


شعر چهارم:

اگر در پاییز می آمدی

تابستان را جارو می کردم

با نیمی خنده، نیمی ضربه

آنچه زنان خانه ‌دار با مگسی می‌کنند .

اگر تا یکسال دیگر می‌دیدمت

ماه ها را بدل به توپ‌هایی می‌کردم

و در کشوهای جداگانه می‌گذاشتم تا زمانشان برسد

اگر قرن ها تاخیر می‌کردند

با دست می‌شمردمشان

و آنقدر از آنها کم می‌کردم

که انگشتانم به جزیره ون دیمنس بیفتد

و اگر این زندگی به پایان می‌رسید

که از من و تو می‌ رسد

مثل پوسته درخت به جایی پرتابش می‌کردم

و جاودانگی را مزه می‌کردم

اما حالا، بی‌خبر از طول بال نامطمئن زمان

مرا می‌گزد، این جن زنبوری

 که نیشش را برملا نمی‌کند .

“برگردان:فرشته وزیری نسب”


شعر پنجم:

فرصتی برای نفرت نبود

چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن

و زندگی چندان فراخ نبود

که پایان دهم به نفرت خویش

برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود

اما از آن جا که کوششی می بایست

پنداشتم ،اندک رنجی از عشق

مرا کافی است .

“برگردان:مستانه پورمقدم”


شعر ششم : 

من کسی نیستم! تو که هستی؟
تو هم کسی نیستی؟
پس ما جفتِ همیم
ولی صداش رو در نیار
که رسوا و نفی بَلَدمان می کنن!

و من چقدر دلم می گیره
که کسی باشم!
و چقدر شرم می کنم که سرتاسر بهار
قورباغه وار و یک بند
اسمم رو
به گوش مردابی کاسه لیس جار زنم!

“برگردان:کامبیز جعفری نژاد”


واژگان کلیدی: اشعار امیلی دیکنسون،نمونه شعر امیلی دیکنسون،شاعر امیلی دیکنسون،شعرهای امیلی دیکنسون،شعری از امیلی دیکنسون،یک شعر از امیلی دیکنسون،شعرهای ترجمه شده به فارسی امیلی دیکنسون،سروده های برگردان به پارسی امیلی دیکنسون،شاعر اهل ایالات متحده ی آمریکا،شاعر ایالت ماساچوست،شاعر زن آمریکایی،امیلی الیزابت دیکنسون.

EmilyElizabeth Dickinson،poem،quotes

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها