قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار سید مهدی نژاد هاشمی

اشعار سید مهدی نژاد هاشمی

 

شعر نخست :

 

دلبری کردنت ای یار دل آزار ، کم است

دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است

نعره از عمق دل و جان بزند آهویی

که شود یک شبه در دام گرفتار کم است

کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه

جان به جان دادن ما پیش تو یک بار کم است

تیغ بر دست ودل ما زدنت نیست ، غمی

که در این دوره زمانه گل بی خار کم است.

از دل چاه مکش یوسف ما را بیرون

گرگ در شهر زیاد است و خریدار کم است

فکر کن پنجره ای رو به هوایی تازه

دردل تیره و بی رونق انبار کم است

زندگی رنگ غبار است و فراموشی ، گر

قاب عکس من و تو سینه ی دیوار کم است

 


شعر دوم :

 

بعد تو نوع زندگانی فرق دارد

یک عمر را تنها بمانی فرق دارد

تا آن طرف تر می نشینی دور از من

حال و هوای میهمانی فرق دارد

سگ بسته ای دور و برت ، دورت نگردم

اینجاو آنجا میزبانی فرق دارد

با دامنِ گلدار خود پروانه ها را

این سو و آن سو می کشانی فرق دارد

وقتی که می پایی مرا بی هیچ حسی

معشوقه ی ابرو کمانی فرق دارد

دنیای نامردی است پلکم می پرد تا

این دوره رسم مهربانی فرق دارد

بالا بگیر امشب سرت را پیش مردم

دور از نگاهم خوش زبانی فرق دارد

از دست تو پیرم چه پیری در جوانی

صد بار مردن ناگهانی فرق دارد

دل خون تر از ماه و پلنگ منزویم

این را بدانی و ندانی فرق دارد

دیوانه ی پشت سرت را بار دیگر

از خود برانی یا نرانی فرق دارد

مجبورم آخر جمله ای سنگین بگویم

انگیزه های مهربانی فرق دارد

 


شعر سوم:

 

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت

این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت

مانند آشنای غریبه در این جهان

جز مرز های بسته ی خود کشوری نداشت

گفتم بمان که دولت عشق است بودنت

اما توجهی به چنین دلبری نداشت

وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید

آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت

من ماندم و کبوترحسی که هیچگاه

بال و پر رها شده ی دیگری نداشت

یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت

وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت

آتش گرفت هیزم چشم ترم ولی

انگار- هیچ- نیت ِ افسونگری نداشت

شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد

آدم ولی دوباره دل ِ کافری نداشت

 

 


شعر چهارم:

 

امشب دلم برای تو بی انتها گرفت

دنیای رنگ باخته دست مرا گرفت

می خواستم قدم بزنم ساحل تو را

دریا دلش گرفت و پس از آن هوا گرفت

می خواستم که از تو و من ها شویم ما

می خواستم ولی دل ِ تنگ ” شما ” گرفت

خودکار مشکی و ورق پاره ای که بود

نقش دوچشم های تو را بی هوا گرفت

افتادم و شکستم و نابودتر شدم

آشوب ناگزیر مرا بی صدا گرفت

فریاد های یخ زده ام در گلو شکست

وقتی بنای سرکش ِ عشق تو پا گرفت

این ماجرا به رفتن تو ختم می شود

طوری که پشت پای تو ، قلب خدا گرفت


واژگان کلیدی:اشعار سید مهدی نژادهاشمی،سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)،نمونه شعر سید مهدی نژادهاشمی،شاعر سید مهدی نژادهاشمی،شعرهای سید مهدی نژاد هاشمی،شعری از سید مهدی نژاد هاشمی،یک شعر از سید مهدی نژاد هاشمی،غزل غزلیات غزل های غزلی از سید مهدی نژاد هاشمی،سيد مهدي نژاد هاشمي.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code