قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

رفتی و صدهزار دلت دست در رکیب

سعدی-سایر اشعار

شماره ۳

رفتی و صدهزار دلت دست در رکیب

ای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب

گویی که احتمال کند مدتی فراق

آن را که یک نفس نبود طاقت عتیب

تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق

ما جمله دیده بر ره و انگشت بر حسیب

از دست قاصدی که کتابی به من رسد

در پای قاصد افتم و بر سر نهم کتیب

چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم

کاندر میان جانی و از دیده در حجیب

امید روز وصل دل خلق می‌دهد

ورنه فراق خون بچکانیدی از نهیب

در بوستان سرای تو بعد از تو کی شود

خندان انار و تازه به و سرخ روی سیب

این عید متفق نشود خلق را نشاط

عید آنکه بر رسیدنت آذین کنند و زیب

این طلعت خجسته که با توست غم مدار

کاقبال یاورت بود اندر فراز و شیب

همراه توست خاطر سعدی به حکم آنک

خلق خوشت چو گفته ی سعدی ست دلفریب

تایید و نصرت و ظفرت باد هم عنان

هر بامداد و شب که نهی پای در رکیب

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code