
سعدی-سایر اشعار
شماره 20
شبی چنین درِ هفت آسمان به رحمت باز
ز خویشتن نفسی ای پسر به حق پرداز
مگر ز مدت عمر آنچه مانده دریابی
که آنچه رفت به غفلت دگر نیاید باز
چنان مکن که به بیچارگی فرومانی
کنون که چاره به دست اندر است چاره بساز
ز عمرت آنچه به بازیچه رفت و ضایع شد
گرت دریغ نیامد بقیت اندر باز
چه روزهات به شب رفت در هوا و هوس
شبی به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز
مگوی شب به عیادت چگونه روز کنم
محب را ننماید شب وصال دراز
کریم عزّ و جل غیب دان و مطلع است
گرش بلند بخوانی و گر به خفیه و راز
برآر دست تضرع ببار اشک ندم
ز بینیاز بخواه آنچه بایدت به نیاز
سر امید فرود آر و روی عجز بمال
بر آستان خداوندگار بندهنواز
به نیکمردان یارب که دست فعل بدان
ببند بر همه عالم خصوص بر شیراز