ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 673

ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم

ولی چو در نگرم پرده ی رخ تو منم

مرا ز خویش به یک جام باده باز رهان

که جام باده رهایی دهد ز خویشتنم

به جز نسیم صبا ای برادران عزیز

که آرد از طرف مصر بوی پیرهنم

چون زان دو نرگس میگون بیان کنم رمزی

کسی که گوش کند مست گردد از سخنم

اگر نصیب نبخشی ز لاله و سمنم

ز دور باز مدار از تفرج چمنم

گهی که بلبل روح از قفس کند پرواز

زنم اگر نه در این دم صفیر شوق زنم

در آن نفس که مرا از لحد برانگیزند

حدیث عشق تو باشد نوشته بر کفنم

اگر خیال تو آید به پرسشم روزی

به جز خیال نیابد نشانی از بدنم

نهاده ام سر پرشور دائماً بر کف

بدان امید که در پای مرکبت فکنم

چون شمع مجلس اگر دم برآرم از سر سوز

برآرد آتش عشقت زبانه از دهنم

اگر چو زلف کژت برشکستم از خواجو

گمان مبر که توانم که از تو برشکنم

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها