قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / رهی معیری / تغزل و قصیده رهی / بهار آمد و شد باغ رشک عارض یار

بهار آمد و شد باغ رشک عارض یار

رهی معیری – تغزل و قصیده

شماره ۱۰

در بزرگداشت شاه مردان علی (ع)

بهار آمد و شد باغ رشک عارض یار

بیار ساغر می ای به روی رشک بهار

ز لاله، بستان چندان که بنگری شنگرف

ز سبزه، هامون چندان که بسپری زنگار

اگر به باغ درآیی، بری شکوفه به تنگ

وگر به دشت خرامی، چنی بنفشه به بار

ستاده سرو به بستان، چو لعبت کشمیر

شکفته سوری در باغ، چون بت فرخار

چمن ز برگ سمن شرم دیبه ی ششتر

هوا ز لطف صبا، رشک طبله ی عطار

حریر سبز به بر کرده زمردین ریحان

پرنده سرخ بپوشیده بسدین گلنار

شکوفه چون دو بنا گوش نیکوان چگل

بنفشه چون سر زلفین لعبتان تتار

نسیم غالیه بیز و نهال غالیه بوی

سپهر گوهر بخش و سحاب گوهر بار

یکی به هامون فراش ابر، حله فکند

کش از عقیق بود پود و از زمرد، تار

فضای باغ بود چون نگارخانه ی چین

ز بس که لعبت چینی در او گرفته قرار

بهار تازه و گل تازه و چمن تازه

ستاره یار و فلک یار و دور گردون یار

بهار گرچه بسی خرم است و جان پرور

ولی نباشد در دیده ی منش مقدار

هر آنکه بر گل رخسار تو گشاید چشم

بهار را چه کند؟ای به روی رشک بهار

به سیر گلبن و گلزار گر روند کسان

مرا جمال تو، هم گلبن است و هم گلزار

درخت اگر گل سوری به باغ بار آورد

نهال قامت تو آفتاب دارد بار

گل شکفته نپاید دو روز خرم بیش

شکفته چهر تو را خرمی بود هموار

به بوی زلف تو ای آفتاب غالیه موی

به رنگ چهر تو ای شمسه ی بتان بهار

همی نروید بر طرف بوستان سنبل

همی نباشد بر گرد گلستان گلنار

به باغ رویت از لاله برگ یک خرمن

به چین زلفت از مشک سوده یک خروار

دو ابروی تو کمان و دو گیسوی تو کمند

کمان غالیه رنگ و کمند غالیه بار

کمان ابروی تو دوخت چشم عقل به تیر

کمند گیسوی تو بست پای خلق به  تار

دو زلفت و دو رخت ای ترک، سنبل و لاله است

یکی به رنگ عبیر و یکی به بوی بهار

دو لاله ات بسترده است باغ را آذین

دو سنبلت بشکسته است مشک را بازار

بهار چهر منا!از بهار خوبتری

بهار با گل رویت حقیر باشد و خوار

بهار دیدی؟ خورشید روی و غالیه موی

بهار دیدی؟ زهره جبین و مه رخسار

بهار هرگز تا صبحدم نیارد خواند

به مجلس اندر نعت خلیفه ی دادار

امیر خندق و صفین علی که چرخ بلند

میان به طاعت او تنگ بسته جوزا وار

شهی که ماه به فرمان او بود تابان

مهی که چرخ به تایید او بود دوار

قضا به حضرت او تابع است و فرمانبر

قدر به درگه او چاکر است و خدمتکار

مرا که سر بود اندر شمار خاک درش

به دل نباشد بیم از عقاب روز شمار

به باغ تا نبود خار را چو گل رونق

به دهر تا نبود سنگ را چو زر مقدار

به دشمنانش رنج زمانه باشد دوست

به دوستانش بخت خجسته گردد یار

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code