بایگانی‌های تغزل و قصیده رهی - ادبستان شعر پارسی

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 24 سایه ی گیسو ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟ یا خرمن عبیری، یا بار سوسنی؟ سوسن نه ای که بر سر خورشید افسری گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی زنجیر حلقه حلقه ی آن فتنه گستری شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی بستی به … ادامه

بهار آمد و افروخت لاله برگ طری

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 22 کاروانی از گل بهار آمد و افروخت لاله برگ طری شکفته گلبن ماند به چهرگان پری یکی چو دیده ی عاشق، یکی چو عارض یار سحاب گرید و خندد شکوفه ی سحری چه زاد سرو و چه بالای لعبتان چگل چه لاله برگ و چه روی بتان … ادامه

تاختن آورد زی بستان سپاه آذری

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 21 در بزرگداشت شاه مردان علی(ع) تاختن آورد زی بستان سپاه آذری باغ ویران کرد از کین توزی و غارتگری چفته شد از بار انده پشت سرو و نارون تیره شد از گرد هیجا چهر گلبرگ طری جور باد آذری زد باغ را آذر به جان باغ را … ادامه

نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 20 چشم نیلگون نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری از غم رویت به سان شاخه ی نیلوفرم ای تو را چشمی به رنگ شعله ی نیلوفری

بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 18 بنفشه ی سخنگوی بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن (1) که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم که گل کسی نفرستد به هدیه زی گلشن بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است خجل شود بر آن زلف … ادامه

غیرت زهره بود عارض چون مشتریش

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 16 در بزرگداشت پیامبر اکرم (ص) غیرت زهره بود عارض چون مشتریش گشته خلقی چو من سوخته دل مشتریش پریش زاده و حوریش بپرورده به ناز زهره آموخته،افسونگری و دلبریش از بت آذریش،فرق بنتوانی داد نه عجب سجده برم گر چو بت آذریش از می احمریم مست کند … ادامه

بنگر آن ماه روی باده فروش

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 15 باده فروش بنگر آن ماه روی باده فروش غیرت آفتاب و غارت هوش جام سیمین نهاده بر کف دست زلف زرین فکنده بر سر دوش غمزه اش راه دل زند که بیا نرگسش جام می دهد که بنوش غیر آن نوش لب که مستان را جان و … ادامه

باز شد باغ چون دم طاووس

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 14 در بزرگداشت حضرت رضا(ع) باز شد باغ چون دم طاووس چمن از لاله شد چو روی عروس (1) دامن خاک شد ز بسد و لعل تاج فرعون و گنج دقیانوس گلستان شد چو بزمه ی پرویز بوستان شد چو مجلس کاووس آن یک از سوسن این یک … ادامه

آمد سرمست در وثاقم شبگیر

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 13 مژگان آمد سرمست در وثاقم شبگیر ان بت نوشاد و ترک خلخ و کشمیر ماهش خوانم همی به عارض چون سیم سَروش گویم همی به قامت چون تیر ماه بود گر بنفشه زلف و سمن روی سرو بود گر پیاله نوش و قدح گیر ماه ندیدم زند … ادامه