بایگانی‌های تغزل و قصیده رهی - صفحه 2 از 2 - ادبستان شعر پارسی

باد بیزد به بوستان اندر

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 12 بهار جان پرور باد بیزد به بوستان اندر سوده ی مشک و توده ی عنبر هر کجا روی میکنی سوری هر طرف چشم افکنی، عبهر دشت از سبزه شد ستبرق پوش کوه از لاله پرنیان پیکر زلف سنبل چو طره ی دلدار چهر سوری چو عارض دلبر … ادامه

نوبهار آمد و گل سر زده چون عارض یار

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 11 بهار نوبهار آمد و گل سر زده چون عارض یار ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر کز گل … ادامه

بهار آمد و شد باغ رشک عارض یار

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 10 در بزرگداشت شاه مردان علی (ع) بهار آمد و شد باغ رشک عارض یار بیار ساغر می ای به روی رشک بهار ز لاله، بستان چندان که بنگری شنگرف ز سبزه، هامون چندان که بسپری زنگار اگر به باغ درآیی، بری شکوفه به تنگ وگر به دشت … ادامه

ای پری روی پرنیان رخسار

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 9 ناله ی عاشق ای پری روی پرنیان رخسار نازنین خوی و نازنین دیدار ما ملول از تو و تو از گردون ما غمین از تو و  تو از اغیار گفتی از دیده سیل خون باری عجب آید مرا از این گفتار زان که افغان و گریه کار … ادامه

پاس ادب به حد کفایت نگاه دار

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 8 پاس ادب پاس ادب به حد کفایت نگاه دار خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی باکم ز خویش هر که نشیند به دوستی با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی در خون نشست غنچه که شد همنشین خار گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی … ادامه

فارغ دلان ز لذت غم دور بوده اند

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 6 لذت غم (1) فارغ دلان ز لذت غم دور بوده اند این گمرهان ز وصل حرم دور بوده اند افسانه است در برشان حال یکدگر از بس که خلق از دل هم دور بوده اند آخر فرا رسند، به سر منزل نخست چندی گر از دیار عدم … ادامه

لاله رویی بر گل سرخی نگاشت

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 5 سوگند لاله رویی بر گل سرخی نگاشت کز سیه چشمان نگیرم دلبری از لب من کس نیابد بوسه ای وز کف من کس ننوشد ساغری تا نیفتد پایش اندر بندها یاد کرد آن تازه گل سوگند ها ناگهان باد صبا دامن کشان سوی سرو و لاله شمشاد … ادامه

به دی مه چو افکند تاری سحاب

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 3 چهره ی آفتاب به دی مه چو افکند تاری سحاب سیه پرده بر چهره ی آفتاب رخ وی چو خورشید گیتی فروز پدیدار شد از شبه گون نقاب به گرمی چو شمع و به نرمی چو گل به صافی چو اشک و به پاکی چو آب طربناک … ادامه

نه دستی تا که گیرم دامنش را

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 2 دست یزدان نه دستی تا که گیرم دامنش را نه بختی تا که رحم آید منش را تنش از فرط لطف آزرده گردد اگر سازی ز گل پیراهنش را به غیر از دل که چون جان داردش دوست ندیدم کس پرستد دشمنش را تن و جانم ز … ادامه

از آن امیدوار وعده ی فردا کنی ما را

رهی معیری – تغزل و قصیده شماره 1 گوهر نایاب   از آن امیدوار وعده ی فردا کنی ما را که با این شیوه حالی، از سر خود وا کنی ما را از آن خندی به روی مدعی همچون قدح ای گل که گریان در میان بزم، چون مینا کنی ما را تو گرمی از … ادامه