
رهی معیری – تغزل و قصیده
شماره 11
بهار
نوبهار آمد و گل سر زده چون عارض یار
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار
با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار
لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر
کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار
زلف سنبل، شده از باد بهاری در هم
چشم نرگس شده از خواب زمستان بیدار
چمن از لاله ی نو رسته بود چون رخ دوست
گلبن از غنچهی سیراب بود چون لب یار
خنده کن خنده،چو سوری ز طرب با دلبر
مست شو مست،چو نرگس به چمن با دلدار
روز عید آمد و هنگام بهار است امروز
بوسه ده ای گل نورسته که عید است و بهار
گل و بلبل همه در بوس و کنارند ز عشق
گل من سر مکش از عاشقی و بوس و کنار
گر دل خلق بود خوش که بهار آمد و گل
نوبهار منی ای لاله رخ گل رخسار
ماه را با رخت ای سرو نباشد پرتو
سرو را با قدت ای ماه نباشد مقدار
خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید
جای عیدی تو به من بوسه ده ای لاله عذار