
رهی معیری – تغزل و قصیده
شماره 18
بنفشه ی سخنگوی
بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن (1)
که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن
بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
که گل کسی نفرستد به هدیه زی گلشن
بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره ی تو ندارد بنفشه چین و شکن
گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
کجاست؟ ای رخ و زلفت گل و بنفشه ی من
به جعد آن نکند کاروان دل منزل
به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن
بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
گل از نظاره ی رویت دریده پیراهن
که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
که طره ی تو بود از بنفشه یک خرمن
بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک
بنفشه ی تو به خورشید گشته سایه فکن
تو را به حسن و طراوت جز این نیارم گفت :
” که از زمانه بهاری و از بهار چمن ”
نهفته آهن در سنگ خاره است و تو را
درون سینه ی چون گل، دلی است از آهن
اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست
بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن
بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
به یاد موی تو، مهمان آب دیده ی من
بنفشه های من از من تو را پیام آرند :
تو گوش باش چو گل، تا کند بنفشه سخن:
که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن
واژگان دشوار:1-در پاره ای منابع به این صورت آمده است:بنفشه زلف من ای سرو قد سیمین تن