ستمکشی‌ که به جز گریه‌اش نشا‌ید و خندد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1353

ستمکشی‌ که به جز گریه‌اش نشا‌ید و خندد

قیامت است که چون زخم لب گشاید و خندد

هوس‌پرستی این اعتبارِ پوچ چه لازم؟

که همچو صفر به درد سرت فزاید و خندد

چو شمع منصب وارستگی مسلّم آنکس

که تیغِ حادثه تاجش ز سر رباید و خندد

درین زیانکده چندان ‌کف فسوس نسایی

که جوش آبله آیینه‌ات نماید و خندد

شرار کاغذ و آمال ماست توام غفلت

که زندگی دو نفس بیشتر نپاید و خندد

حذر ز صحبت آنکس ‌که بی‌تأمّل معنی

به هر حدیث‌ که‌ گو‌یی ز جا درآید و خندد

خطاست چشم‌ گشودن به روی باخته شرمی

که هر برهنه‌ که بیند به پیشش آید و خندد

چه ممکن است شود منفعل ز غیبت یاران

دهن دریده قفایی ‌که باد زاید و خندد

مثال عبرت اشیا درین بساطِ تحیّر

کمین‌گر است‌ که‌ کس آینه زداید و خندد

درین جنونکده این است ناگزیرِ طبایع

که نالد و تپد و گرید و سراید و خندد

دل‌ گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن

مگر چو صبح ازین خاکدان برآید و خندد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها