به این عجزم چه از خاک حیاپرورد برخیزد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1013

به این عجزم چه از خاک حیاپرورد برخیزد

مگر مشتی عرق از من به‌ جای ‌گرد برخیزد

مگو سهل‌ است عاشق را به نومیدی علم‌ گشتن

چها از پا نشیند تا یک آه سرد برخیزد

به ‌مقصد بُرْد شور یک ‌جرس صد کاروان محمل

مباش از ناله غافل گر همه بی‌ درد برخیزد

خیالْ آوارهٔ دشتِ هوای اوست اجزایم

مبادا حسرتی زین خاک بادآورد برخیزد

در آن وادی‌ که دامانِ تصرّف بشکند رنگم

چو اوراقِ خزان نقش قدم هم زرد برخیزد

ازین دامِ تعلّق بسکه دشوار است وارستن

تحیّر نقش بندد گر نگاهی فرد برخیزد

اگر این است نیرنگِ اثر زخمِ محبّت را

نفس از سینه چون صبحم قفس‌پرورد برخیزد

بقدر اعتبار آیینه دارد جوهر هر کس

ز جرأت‌ گیر اگر مو بر تن نامرد برخیزد

ز املاکِ هوس‌، دل نام کلفت مزرعی دارم

چو زخم آنجا همه ‌گر خنده‌ کارم درد برخیزد

ز سامانِ جنون جوشِ سحر خواهم زدن بیدل

گریبان می‌درم چندان که از من گرد برخیزد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها