یکی رفت و دینار از او صد هزار

سعدی-بوستان-باب دوم در احسان

شماره 7

 

یکی رفت و دینار از او صد هزار

خلف برد صاحبدلی هوشیار

نه چون ممسکان دست بر زر گرفت

چو آزادگان دست از او بر گرفت

ز درویش خالی نبودی درش

مسافر به مهمانسرای اندرش

دل خویش و بیگانه خرسند کرد

نه همچون پدر سیم و زر بند کرد

ملامت کنی گفتش ای باد دست

به یکره پریشان مکن هر چه هست

به سالی توان خرمن اندوختن

به یکدم نه مردی بود سوختن

چو در تنگدستی نداری شکیب

نگه دار وقت فراخی حسیب

به دختر چه خوش گفت بانوی ده

که روز نوا برگ سختی بنه

همه وقت بر دار مَشک و سبوی

که پیوسته در ده روان نیست جوی

به دنیا توان آخرت یافتن

به زر ، پنجه ی شیر بر تافتن

به یک بار بر دوستان زر مپاش

وز آسیب دشمن به اندیشه باش

اگر تنگدستی مرو پیش یار

وگر سیم داری بیا و بیار

اگر روی بر خاک پایش نهی

جوابت نگوید به دست تهی

خداوند زر برکند چشم دیو

به دام آورد صخر جنی به ریو

تهی دست ، در خوبرویان مپیچ

که بی سیم مردم نیرزند هیچ

به دست تهی برنیاد امید

به زر برکنی چشم دیو سپید

وگر هرچه یابی به کف بر نهی

کفت وقت حاجت بماند تهی

گدایان به سعی تو هرگز قوی

نگردند ، ترسم تو لاغر شوی

چو مَنّاع خیر این حکایت بگفت

ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت

پراکنده دل گشت از آن عیبجوی

برآشفت و گفت ای پراکنده گوی

مرا دستگاهی که پیرامن است

پدر گفت میراث جد من است

نه ایشان به خِسّت نگه داشتند

به حسرت بمردند و بگذاشتند ؟

به دستم نیفتاد مال پدر

که بعد از من افتد به دست پسر

همان بِه که امروز مردم خورند

که فردا پس از من به یغما برند

خور و پوش و بخشای و راحت رسان

نگه می چه داری ز بهر کسان

برند از جهان با خود اصحاب رای

فرومایه ماند به حسرت به جای

زر و نعمت اکنون بده کان توست

که بعد از تو بیرون ز فرمان توست

به دنیا توانی که عقبی خری

بخر جان من ورنه حسرت بری

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها