
سعدی-بوستان-باب دوم در احسان
شماره 36
شنیدم که مردی غم خانه خَورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
زنش گفت از اینان چه خواهی ؟ مکن
که مسکین پریشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پسِ کارِ خویش
گرفتند یک روز زن را به نیش
زن بی خرد بر در و بام و کوی
همی کرد فریاد و میگفت شوی :
مکن روی بر مردم ای زن تُرُش
تو گفتی که زنبور مسکین مکُش
کسی با بدان نیکویی چون کند ؟
بدان را تحمل ، بد افزون کند
چو اندر سری بینی آزار خلق
به شمشیر تیزش بیازار حلق
سگ آخر که باشد که خوانش نهند ؟
بفرمای تا استخوانش دهند
چه نیکو زده ست این مثل پیر ده
ستور لگدزن ، گرانبار به
اگر نیکمردی نماید عسس
نیارد به شب خفتن از دزد ، کس
نیِ نیزه در حلقه ی کارزار
به قیمت تر از نیشکر صد هزار
نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد ، یکی گوشمال
چو گربه نوازی ، کبوتر برد
چو فربه کنی گرگ ، یوسف درد
بنایی که محکم ندارد اساس
بلندش مکن ور کنی زو هراس