یکی را کرم بود و قوت نبود

سعدی-بوستان-باب دوم در احسان

شماره 11

 

یکی را کرم بود و قوت نبود

کفافش به قدر مروت نبود

که سفله ، خداوند هستی مباد

جوانمرد را تنگدستی مباد

کسی را که همت بلند اوفتد

مرادش کم اندر کمند اوفتد

چو سیلاب ریزان که در کوهسار

نگیرد همی بر بلندی قرار

نه در خوردِ سرمایه کردی کرم

تنک مایه بودی از این لاجرم

برش تنگدستی دو حرفی نوشت

که ای خوب فرجام نیکو سرشت

یکی دست گیرم به چندین درم

که چندی است تا من به زندان درم

به چشم اندرش قدر چیزی نبود

ولیکن به دستش پشیزی نبود

به خصمانِ بندی فرستاد مرد

که ای نیکنامان آزاد مرد

بدارید چندی کف از دامنش

و گر می‌گریزد ضمان بر منش

وز آن جا به زندانی آمد که خیز

وز این شهر تا پای داری گریز

چو گنجشک ، در بازدید از قفس

قرارش نماند اندر آن یک نفس

چو باد صبا زان میان سیر کرد

نه سیری که بادش رسیدی به گرد

گرفتند حالی جوانمرد را

که حاصل کنی سیم یا مرد را ؟

به بیچارگی راه زندان گرفت

که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت

شنیدم که در حبس چندی بماند

نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند

زمان ها نیاسود و شب ها نخفت

بر او پارسایی گذر کرد و گفت :

نپندارمت مال مردم خوری

چه پیش آمدت تا به زندان دری ؟

بگفت ای جلیس مبارک نفس

نخوردم به حیلتگری مال کس

یکی ناتوان دیدم از بند ریش

خلاصش ندیدم به جز بند خویش

ندیدم به نزدیک رایم پسند

من آسوده و دیگری پای بند

بمُرد آخر و نیکنامی ببُرد

زهی زندگانی که نامش نمُرد

تنی زنده دل ، خفته در زیر گل

بِه از عالمی زنده ی مرده دل

دل زنده هرگز نگردد هلاک

تن زنده دل گر بمیرد چه باک

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها