شنیدم که مغروری از کبر مست

سعدی-بوستان-باب دوم در احسان

شماره 25

 

شنیدم که مغروری از کبر مست

درِ خانه بر روی سائل ببست

به کنجی فرو ماند و بنشست مرد

جگر گرم و آه از تفِ سینه سرد

شنیدش یکی مرد پوشیده چشم

بپرسیدش از موجب کین و خشم

فرو گفت و بگریست بر خاک کوی

جفایی کز آن شخصش آمد به روی

بگفت : ای فلان ترک آزار کن

یک امشب به نزد من افطار کن

به خُلق و فریبش گریبان کشید

به خانه درآوردش و خوان کشید

بر آسود درویش روشن نهاد

بگفت ایزدت روشنایی دهاد

شب از نرگسش قطره چندی چکید

سحر دیده بر کرد و دنیا بدید

حکایت به شهر اندر افتاد و جوش

که آن بی بصر دیده بر کرد دوش

شنید این سخن خواجه ی سنگدل

که برگشت درویش از او تنگدل

بگفتا : حکایت کن ای نیکبخت

که چون سهل شد بر تو این کار سخت ؟

که بر کردت این شمع گیتی فروز ؟

بگفت : ای ستمکار آشفته روز

تو کوته نظر بودی و سست رای

که مشغول گشتی به جغد از همای

به روی من این در ، کسی کرد باز

که کردی تو بر روی وی در ، فراز

اگر بوسه بر خاک مردان زنی

به مردی که پیش آیدت روشنی

کسانی که پوشیده چشم دلند

همانا کز این توتیا غافلند

چو برگشته دولت ، ملامت شنید

سرانگشت حیرت به دندان گزید

که شهبازِ من صید دام تو شد

مرا بود ، دولت به نام تو شد

کسی چون به دست آورد جُره باز

فرو برده چون موش دندان آز ؟

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها