
سعدی-بوستان-باب اول در عدل و تدبیر و رای
شماره 33
شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شُکر گفت اندر آن خاک و دود
که دکّان ما را گزندی نبود
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد به نار
اگر چه سرایت بود بر کنار
به جز سنگدل نا کند معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون میخورد ؟
چو بیند که درویش خون میخورد
مگو تندرست است رنجوردار
که میپیچد از غصه رنجوروار
تُنکدل چو یاران به منزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکش
چو بینند در گل خرِ خارکش
اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است
همینت بسندهست اگر بشنوی
که گر خار کاری ، سمن ندروی