شنیدم که بگریست سلطان روم

سعدی-بوستان-باب اول در عدل و تدبیر و رای

شماره 27

 

شنیدم که بگریست سلطان روم

برِ نیکمردی ز اهل علوم

که پایابم از دست دشمن نماند

جز این قلعه و شهر با من نماند

بسی جهد کردم که فرزند من

پس از من بود سرور انجمن

کنون دشمن بدگهر دست یافت

سر دست مردی و جهدم بتافت

چه تدبیر سازم ، چه درمان کنم ؟

که از غم بفرسود جان در تنم

بگفت : ای برادر غم خویش خور

که از عمر بهتر شد و بیش تر

تو را این قدر تا بمانی بس است

چو رفتی ، جهان جای دیگر کس است

اگر هوشمند است و گر بی‌خرد

غم او مخور کو غم خود خورد

مشقت نیرزد جهان داشتن

گرفتن به شمشیر و بگذاشتن

بدین پنج روزه اقامت مناز

به اندیشه تدبیر رفتن بساز

که را دانی از خسروان عجم

ز عهد فریدون و ضحاک و جم

که بر تخت و ملکش نیامد زوال ؟

نماند به جز مُلک ایزد تعال

که را جاودان ماندن امید ماند ؟

چو کس را نبینی که جاوید ماند؟

که را سیم و زر مانَد و گنج و مال ؟

پس از وی به چندی شود پایمال

وز آن کس که خیری بمانَد روان

دمادم رسد رحمتش بر روان

بزرگی کز او نام نیکو نماند

توان گفت با اهل دل ، کو نماند

الا تا درخت کرم پروری

گر امیدواری کز او برخوری

کرم کن که فردا که دیوان نهند

منازل به مقدار احسان دهند

یکی را که سعی قدم پیشتر

به درگاه حق ، منزلت بیشتر

یکی باز پس خائن و شرمسار

بترسد همی مرد ناکرده کار

بهل تا به دندان گزد پشت دست

تنوری چنین گرم و نانی نبست

بدانی گه غله برداشتن

که سستی بود تخم ناکاشتن

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها