قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار کریم فکور

اشعار کریم فکور

 

شعر نخست:

بــــاز اي الهه ناز

با دل من بســـاز

كين غم جانگداز

برود ز برم

گــــــردل من نياسود

از گناه تو بود

بيا تا ز سر

گنهت گذرم

بــــاز ميكنم دست ياري بسويت دراز

بيا تا غم خود را با راز و نياز

زخاطر ببرم

گــــر نكند تيرخشمت دلم را هدف

بخدا همچون مرغ پرشور و شعف

بسويت بپرم

آنكه او به غمت دل بندد چون من كيست

ناز تو بيش از اين بهر چيست

تو الهه نازي، در بزمم بنشين

من تورا وفادارم، بيا كه جز اين

نباشد هنرم

اين همه بي وفايي ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگيري خبر

نيابي اثرم


شعر دوم:

امشب در سر شوري دارم،

 امشب در دل نوري دارم

باز امشب در اوج آسمانم،

رازي باشد با ستارگانم

 امشب يکسر شوق و شورم،

از اين عالم گوئي دورم

 از شادي پر گيرم که رسم به فلک

 سرود هستي خوانم در بر حور و ملک

 در آسمان ها غوغافکنم

 سبو بريزم ساغر شکنم

امشب يکسر شوق و شورم،

 از اين عالم گوئي دورم

با ماه و پروين سخنی  گويم،

 وز روي مه خود اثري جويم

جان يابم زين شبها،

 مي کاهم از غمها

ماه و زهره را به طرب آرم،

از خود بي خبرم ز شعف دارم

نغمه اي بر لب ها،

 نغمه اي بر لب ها

امشب يکسر شوق و شورم،

 از اين عالم گوئي دورم

 امشب در سر شوري دارم،

امشب در دل نوري دارم

باز امشب در اوج آسمانم،

 رازي باشد با ستارگانم

امشب يکسر شوق و شورم،

از اين عالم گوئي دورم


شعر سوم:

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویـش کــن گذری

گو که ز حجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقـــت دم نزنم

من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم

من غرق گناهم، تو عذر گنــاهی

روزو شبم را، تو چو مهری تو چو ماهی

چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی

چون باده به جوشم، در جــوش و خروشم

من سر زلفت به دو عالم نفروشم

روزو شبم را، تو چو مهری تو چو ماهی

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویـش کــن گذری

گو که ز حجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقـــت دم نزنم

من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم

همه شب بر ماه و پروین نگرم

مگر آید رخــــسارت در نظرم

چه بگویم، چه بگویم، به که بگویم این راز

غــمـم ایـن بـس، که مرا کــس، نبود دمساز

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویـش کــن گذری

گو که ز هجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقـــت دم نزنم

من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم


شعر چهارم:

شب است و من شوق وصل تو را دارم

 چه غافلم کز تو چشم وفا دارم

 تو از کجا دانی کاندر دل پر شرر

 نیمه شب تا سحر ناله ها دارم

 یک نفس به دادم برس که غیر از تو کس ندارم، همای من

 یک نظر به رویم نگر شبی تا سحر فکن سایه ام به سر

 تا مگر از دو چشمم گهر در صدف بارم

 چه وعده ها که دادی، اما وفا نکردی

 گفتی کنم محبت، آخر چرا نکردی

 آنچه که شرط یاری است با آشنا نکردی

 برو برو که هرگز با ما صفا نکردی

 مرا مکش ای ماه با چشم و ابرویت

 که خود شدم از غم افتاده ی کویت

 رهایی از دام زلف تو مشکل بود

رهزن دل بود حلقه ی مویت


شعر پنجم:

من که فرزند اين سرزمينم

در پي توشه اي خوشه چينم

شادم از پيشه ي خوشه چيني

رمز شادي بخوان از جبينم

قلب ما، بود مملو از شادي بي پايان

سعي ما، بود بهر آبادي اين سامان

خوشه چين، کجا اشک محنت به دامن ريزد

خوشه چين، کجا دست حسرت زند بر دامان

اي خوشا، پس از لحظه اي چند، آرميدن، همره دلبران خوشه چيدن

از شعف، گهي همچو بلبل، نغمه خواندن، گه از اين سو به آنسو پريدن

قلب ما بود…

برپا بود جشن انگور، اي افسونگر نغمه پرداز

در کشور سبزه و گل، با شور و شعف نغمه کن ساز


واژگان کلیدی: اشعار کریم فکور،نمونه شعر کریم فکور،شاعر کریم فکور،شعرهای کریم فکور،شعری از کریم فکور،یک شعر از کریم فکور،تصنیف کریم فکور،تصانیف کریم فکور،ترانه های کریم فکور،ای الهه ناز بنان متن،ای الهه ی ناز متن،ای الهه ی ناز با غم من بساز.

حمایت مالی از سایت
......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *