قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار نظامی گنجوی

اشعار نظامی گنجوی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

من که شور عشق بازی در جهان انداختم

نیم شب سجاده در کوی مغان انداختم

دیدم آنجا مجمعی از شب روان زنده دل

جهد کردم خویشتن را در میان انداختم

در میان آن سبک روحان-من دل سوخته

از سرشک لعل گون رطل گران انداختم

گفت:پیرا!می خوری به کز ریا طاعت کنی

حلقه کردم آن سخن در گوش جان انداختم

بت پرستی را میان بستم به زنار مغان

خرقه و سجاده حالی با گران انداختم

عاشقان دانند قدر عشق را از سر عشق

هر زمان آشفتگی بر عاشقان انداختم

ای نظامی هر زمان بر پای آن زنده دلان

لعل ناب از دیده و دُر از دهان انداختم


شعر دوم:

همه روز را روزگارست نام

یکی روز دانه‌ست و یک‌روز دام

به مور آن دهد کو بود مورخوار

دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار

همه کار شاهان شوریده آب

از اندازه نشناختن شد خراب

بزرگ اندک و خرد بسیار برد

شکوه بزرگان ازین گشت خرد

سخائی که بی‌دانش آید به جوش

ز طبل دریده برآرد خروش

مراتب نگهدار تا وقت کار

شمردن توانی یکی از هزار

جهاندار چون ابر و چون آفتاب

به اندازه بخشد هم آتش هم آب

به دریا رسد دُر فشاند ز دست

کند گردهٔ کوه را لعل بست

به حمدالله این شاه بسیار هوش

که نازش خرست و نوازش فروش

به اندازهٔ هر که را مایه‌ای

دها و دهش را دهد پایه‌ای

از آن شد براو آفرین جای گیر

که در آفرینش ندارد نظیر

سری دیدم از مغز پرداخته

بسی سر به ناپاکی انداخته

دری پر ز دعوی و خوانی تهی

همه لاغریهای بی فربهی

همین رشته را دیدم از لعل پر

ضمیری چو دریا و لفظی چو دُر

خریداری الحق چنین ارجمند

سخن های من چون نباشد بلند

 


شعر سوم:

می و معشوق و گلزار و جوانی

ازین خوشتر نباشد زندگانی

تماشای گل و گلزار کردن

می لعل از کف دلدار خوردن

حمایل دستها در گردن یار

درخت نارون پیچیده بر نار

به دستی دامن جانان گرفتن

به دیگر دست نبض جان گرفتن

گه آوردن بهار تر در آغوش

گهی بستن بنفشه بر بناگوش

گهی در گوش دلبر راز گفتن

گهی غم‌های دل پرداز گفتن

جهان اینست و این خود در جهان نیست

و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست

 


شعر چهارم:

 

چون خم گردون به جهان در مپیچ

آنچه ” نه آن تو ” به آن در مپیچ

زور جهان بیش ز بازوی توست

سنگ وی افزون ز ترازوی توست

کوسه کم ریش دلی داشت تنگ

ریش کشان دید دو کس را به جنگ

به که تهی مغز و خراب ایستی

تا چو کدو بر سر آب ایستی

دایه ی دانای تو شد روزگار

نیک و بد خویش بدو واگذار

گر دهدت سرکه چو شیره مجوش

خیز تو خواهد تو چه دانی خموش


واژگان کلیدی: اشعار نظامی گنجوی،اشعار نظامی گنجه ای،نمونه شعر نظامی گنجوی،شعری از نظامی گنجوی،یک شعر از نظامی گنجوی،مثنوی نظامی گنجوی،مثنوی های نظامی گنجوی،غزل نظامی گنجوی،غزل های نظامی گنجوی،غزلیات نظامی گنجوی،شعر نظامی گنجوی،شعرهای نظامی گنجوی،اثری از آثار نظامی گنجوی،اشعاری از دیوان نظامی گنجوی،شاعر نظامی گنجوی.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*