قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار جعفر مقیمیان

اشعار جعفر مقیمیان

 

شعر نخست :

 

تو را برای شبی عاشقانه کم دارم

تو را برای دعای شبانه کم دارم

تو را و گرمی آغوش مهربانت را

برای خلوت و سرمای خانه کم دارم

غروب آمد و اسباب غم فراهم شد

برای گریه ام این بار شانه کم دارم

من آن پرنده ی تنهای زیر بارانم

کمی درخت و کمی آشیانه کم دارم

نخواه از تو و این میل کهنه برگردم

که در برابر حرفت بهانه کم دارم

ببخش اگر سخنانم تو را مکدر کرد

من از تبار عذابم ترانه کم دارم

 


شعر دوم :

 

همیشه با دل تنگ و تپیده می آیی

تو مثل حرمت اشکی چکیده می آیی

همیشه با دل خونین و خاطری غمگین

تو مثل سرخی خونی به دیده می آیی

گهی شبیه خزنده خزید و خواهی رفت

ولی شبیه کسی که گزیده می آیی

دمی چه بی خبر و ناگهان شبیه نسیم

به روی پیکر سردم وزیده می آیی

گهی تو خسته و بی حال وساکتی انگار

که از مسافت دوری رسیده می آیی

و اینکه بعد شب تیره و غم آلودم

تو مثل روشنی یک سپیده می آیی

چه شد شکوفه و برگت به زیر تیر تگرگ؟

درخت بی گل و برگی تکیده می آیی

شبی تو در پی من در میان این مردم

شبیه آدم آدم ندیده می آیی

 


شعر سوم :

 

تصویر خود را می کشم بر بوم نقاشی

یک خانه با زردی خشت و سرخی کاشی

هر طور میخواهی تصور کن درونم را

شاید تو از یک راز مبهم بی خبر باشی

هر روز با ترس شکستن روبرو بودم

آیینه ای بودم که در دستان یک ناشی

افتادم و هر تکه ای از من به سمتی رفت

تن پاره هایم را نشوراندم به فحاشی

من قسمتی از سرزمین حاکمی بودم

از دست رفتم پای ظلم و زور و عیاشی

یک قلعه ی متروکه  ام  از من چه می دانی؟

از شانه های خسته ی بعد از فروپاشی

 


شعر چهارم :

 

رخسار تو سرلوحه ی اشعار سپید است

گیسوی تو الگوی بلندای قصیده است

نقاش ازل نقش دل انگیز لبت را

با حوصله و دقت بسیار کشیده ست

خوشبخت کسی هست که از جام لبانت

یک جرعه ی نایاب می ناب چشیده است

ای صبح  نگیر از من دلباخته شب را

امشب،شب شیدایی این ماه ندیده است

گفتند از آن گونه ی خوش رنگ بپرهیز

هنگام فراموشی آن سیب رسیده ست

آن مست که در شهر رقیبان به تو دل بست

از خنجر پهلوش کمی زهر چکیده است

 

 


شعر پنجم :

 

من و چشمی که طاقت کرد با چشم انتظاری ها

و تقویمی که خط می خورد بعد از بیقراری ها

من و حسی که از انگشتهایش درد می ریزد

من و اشکی که می خشکد به پای بردباری ها

کنار بالشم یک قاب عکسی از تو افتاده

امان از خاطرات دردناک یادگاری ها

تو و یک خال،نه! یک نقطه در پایین لبهایت

خدا و شاهکار خلقت و این ریزه کاری ها

زمستان وار جسمم را نبودت سرد خواهد کرد

دریغ از کوشش بیهوده و پوچ بخاری ها

کمی آن ور تر از من ماتمم را جشن می گیرند

کلاغان و کبوترها ، پرستو ها ، قناری ها


واژگان کلیدی:اشعار جعفر مقیمیان،نمونه شعر جعفر مقیمیان،شاعر جعفر مقیمیان،شعرهای جعفر مقیمیان،شعری از جعفر مقیمیان،یک شعر از جعفر مقیمیان،غزل جعفر مقیمیان،غزلیات جعفر مقیمیان،غزل های جعفر مقیمیان،غزلی از جعفر مقیمیان،جعفر مقيميان.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code