اشعار پوریا سوری

اشعار پوریا سوری
شعر نخست :
تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد
باید کسی به عاطفه تو در این زمین درخت بکارد
تهرانِ هم ترانه ی زندان، تهران خالی از تب انسان
تهرانِ پایتخت به جز تو دیگر مگر چه جاذبه دارد؟
تهران برای من برهوتی پوشیده از سفیدی برف است
باشد که ردپای تو اینجا همراه خود بهار بیارد
هر شب میان ماندن و رفتن راهی به غیر خواب ندارم
کی می شود که خواب مرا به آغوش گرم تو بسپارد؟
من فکر می کنم که در این شهر، عشق تو شاهراه نجات است
پیش از شبی که خاک بخواهد در سینه اش مرا بفشارد
اما چگونه با تو بگویم ! بگذار صادقانه بگویم
می ترسم اینکه عشق تو بین سیمان و دود تاب نیارد
این دود سرفه های مرا از سینه ام به شهر کشانده
این سرفه های شهر نشینی به فلسفه نیاز ندارد
شاید اگر که عشق تو با آن، ابری که مانده در تب باران
همدم شود دوباره تواند باران به این دیار بیارد
شاید که ابر حادثه باشد ! شاید که عشق معجزه باشد
باران فقط به حکم غریزه بی چشمداشت باز ببارد
آنگاه در تلاطم باران ، از انتهای پیچ خیابان
می آیی و دوباره در این خاک عشقت انار بار می آرد
شعر دوم :
گمان مبر که همیشه صور و خونسردم
همیشه سخت و مقاوم شبیه یک مردم
من از تفاهم پائیز و مرگ می آیم
وَ سردمست وَ سردم وَ سَ سَ سَ سردم
گمان مبر که همیشه ، بتم ، نه ابراهیم
قـسم به ذات تبر پیش تو کم آوردم
به برکه برکه ی چشمت قسم شبی آخر
درون آبی این چـشمه غرق می گردم
فقط برای من اینجا صدای تو خوب است
و قرص صورت ماهت مـسکن دردم
قــسـم و اَشهدُ اَن لا اِله اِلا … تو
قـسـم و اَشهدُ … دل را به نام تو کردم
به زیر چهره سردم گدازه ی عشق است
اگر چه باز به ظاهر صبور و خونسردم
شعر سوم:
وقتی از التهاب سرشاری ؛ به سرت می زند که بگریزی
بشکنی اضطراب آینه را با زمین و زمانه بستیزی
گوشه ای می گزینی و خاموش ؛ سایه ات را به قهر می رانی
ناگهان بی دلیل می خندی ؛ گاه بی وقفه اشک می ریزی
هی به اصرار از تخیل خویش ، میله می سازی و پرنده و …آه
یا قدم می زنی خیابان را زیر باران و باد پائیزی
استحاله دوباره می شوی از ذکرهای مدام مولانا
رقص پنهان کیمیا خاتون ؛ اعترافات شمس تبریزی
دود سیگارهای پی در پی می کند وهم خلسه را افزون
به خودت هی مدام می گویی : چه قدر از حضور لبریزی
به خودت فکر می کنی که چرا ! بودنت را دوباره می سنجی
از همین شعر دار می بافی و خودت را به آن می آویزی
شعر چهارم:
پنجره واژه ای است زندانی، بین دیوارها اسیر شده
آنقدر مانده سینه ی ديوار ، تا که غمگین و گوشه گیر شده
پنجره پوستش ترک خورده ، شیشه هایش کثیف و لک خورده
ابر ! باران نبار، بی انصاف ! تا نبیند چه قدر پیر شده
پنجره گفته بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد
سال ها بسته مانده از آن روز ، بسته و خسته و حقیر شده
پنجره گفته بود از دیوار خواسته بگذرد همین یک بار
گفته با خنده در جوابش که : او برای همین اجیر شده
شعر پنجم:
این مرثیه برای خودم نیست یا که هست
در حل این سوال منم دست روی دست
من، شعر گفت ! قصه از اینجا شروع شد
آن روز مهر من به دل دشمنان نشست
با دست بسته ، نیم تنه توی خاک ، من
از خیر سنگسار خدا هم دلش شکست
من ، فکر می کند که در این عصر دلپذیر
شیطان شده منادی این قوم شب پرست
من ، فکر می کند که کمی خواب لازم است
خوابی برای فتح همین ارتفاع پست
شعر ششم :
اینکه نژاد حضرت آدم ، تباه تر
هر راه جسته است همه اشتباه تر
از عاشقان مپرس در این صحنه ی کبود
از عشق هر که گفت سرش بی کلاه تر
باید درون خویش نشست و نظاره کرد
جنس رفیق ها همگی راه راه تر
در لذت کشاله ی هم غلت می خورند
دامان مردمان همگی از گناه ، تر
یعنی که این حقیقت محسوس زندگی است
هر روزمان ز روز گذشته سیاه تر
شعر هفتم :
من سردم است، حرف به خرجم نمی رود
دلگیرم از توالی این روزهای بد
ما قرن هاست راه به جایی نبرده ایم
اینجا که پیش قافله ها راه نابلد
چشمانمان به راه رسیدن سفید شد
آن کس که سال هاست … چرا پس نمی رسد ؟
آن کس که سال هاست چرا … آه زندگی !
دیگر نزن به بخت منِ خسته جان لگد
یک روز من پرنده شدن را گریستم
دانستم این قفس زده دیگر نمی پرد
یک روز من پرنده و حالا منم همین
مردی که روبروی تو سیگار می کشد
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از پوریا سوری شعر تهران،اشعار عاشقانه پوریا سوری.





