اشعار بابک صحرایی

اشعار بابک صحرایی
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

 لحظه ی تلخ جدایی یادته

باد سردی توی خونه می وزید

همه ی اتاقو مه گرفته بود 

دیگه دنیا داشت به آخر می رسید

لحظه ی تلخ جدایی یادته 

وقتی که آروم کنارت اومدم

خورشید انگار سر تو ابرا می کوبید

وقتی که بوسه به دستات می زدم

تو که رفتی دیگه شب تموم نشد

پنجره واسه همیشه بسته موند

حتی آینه هم با من غریبه شد  

یه غمی تموم دنیامو سوزوند

بعد تو ساعت کهنه ی اتاق 

دیگه هیچ زمانی رو نشون نداد

میون مرداب این دقیقه ها  

حتی مرگم به سراغم نمیاد

نمی تونم وقتی بارون می باره  

چشمامو یه لحظه رو هم بذارم

رو بخار شیشه های پنجره   

می نویسم هنوزم دوست دارم


شعر دوم:

وای اگه خون سياوش دامن شبو بگيره

اگه باز به زخم رستم ، سهراب قصه بميره

وای اگه درفش كاوه بشه باز خنجر ضحاک

اگه باز از تخت جمشيد خسرويي بيفته رو خاک

وای اگه كمون آرش بشكنه به دست كينه

وای اگه دوباره شيرين مرگ فرهادو ببينه

ديگه از غرور اين خاک چي مي مونه چي مي مونه

واسه بچه هاي البرز چه كسي قصه مي خونه

كاشكي از چشماي مجنون خواب ليلي رو نگيرن

كاش فرشته هاي عاشق توي آسمون نميرن

كاشكي ار بغض دماوند خون نشه قلب ستاره

كاش نياد روزي كه مهتاب توي كوچه پا نذاره

غم سرداراي جنگل به دل خزر مي مونه

دوباره خروش كارون قلب شب رو مي سوزونه

چشماي معصوم زردشت از ياد ارس نميره

قلعه هاي مي ريزن اما بغض بابك نمي ميره


شعر سوم:

نازنینم خداحافظ من دیگه بر نمی گردم

بسه هرچی که کشیدم بسه هرچی گریه کردم

نازنینم خداحافظ دیگه این جا جای من نیست

رسم زندگی تو این جا چیزی جز تنها شدن نیست

وقت رفتن آسمون هم مثه من از هم می پاشه

خیلی سخته که یه آدم این قدر غریبه باشه

میرم اما نمی دونم چجوری طاقت میارم

من تو کوچه های این شهر جوونیمو جا می ذارم

هیشکی نیست که وقت رفتن پشت سرم اشکی بریزه

جاده ای که پیش رومه جاده مرگ و گریزه

نازنینم خداحافظ من گلایه ای ندارم

تنها من نیستم که این جا به شب و گریه دچارم

نازنینم خداحافظ سرنوشت من همینه

باید از این جا برم تا کسی بغضمو نبینه


شعر چهارم:

خودمو گم کردم و اون منِ دیروزو

این که توی آینست خود منم یا تو

  خودمو گم کردم کجا نمیدونم

خسته شدم از این روح پریشونم

  اسیر دنیایی تاریک و بی نورم

به هر طرف میرم باز از خودم دورم

  دنبال دستای پاک تو میگردم

کجا برم وقتی خودم و گم کردم

ندایی تو قلبم از عاشقی میگه

کسی رو غیر از تو نمیشناسم دیگه

نگو دیگه وقتی برای موندن نیست

کسی به غیر از تو تو دنیای من نیست

فقط نگاهم کن برای یک لحظه

عشقم به تو دیگه حقیقتی محضه

من کی نگاهت رو از خاطرم بردم

من که بدون تو هر ثانیه مُردم

نگو دیگه وقتی برای موندن نیست

کسی به غیر از تو تودنیای من نیست

من کی نگاهت رو از خاطرم بردم

من که بدون تو هر ثانیه مردم

خودم و گم کردم و اون منِ دیروزو

این که توی آینست خود منم یا تو

خودم و گم کردم کجا نمیدونم

خسته شدم از این روح پریشونم

اسیر دنیایی تاریک و بی نورم

به هر طرف میرم باز از خودم دورم

دنبال دستای پاک تو میگردم

کجا برم وقتی خودم و گم کردم


شعر پنجم:

نگاهت می کنم شاید

هنوزم عاشفم باشی

کجا پر میکشی از من

تو که میترسی تنهاشی

نگاهت می کنم شاید

شب از عشق تو زیبا شه

یه چیزی مثل دلتنگی

تو چشمای تو پیدا شه

همین که عشقو می فهمی

همین که با تو همدردم

نمیشه یا نمی تونم

یه لحظه از تو برگردم

هنوز دستاتو میگیرم

هنوزم بی تو میمیرم

اگرچه از تو دل کندم

اگرچه از تو دلگیرم

من و تو تازه گل کردیم

حالا که وقت رفتن نیست

به جز دلواپسی حسی

تو فرداهای بی من نیست

نگاهت می کنم شاید

نتونی بگذری از من

هنوزم با تو خوشبختم

تو اوج عشق و دل کندن


واژگان کلیدی: اشعار بابک صحرایی،نمونه شعر بابک صحرایی،شاعر بابک صحرایی،شعری از بابک صحرایی،یک شعر از بابک صحرایی،ترانه سرا بابک صحرایی،ترانه های بابک صحرایی،بهترین و زیباترین اشعار بابک صحرایی،شعرهای بابک صحرایی،بهترین و زیباترین ترانه های بابک صحرایی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0