
آذر بیگدلی – غزل شماره 50
نهم بر خاک پهلو شب، به این امید در کویت
که ننشیند کسی از همنشینان روز پهلویت
فغان، کامشب که دارم راه در بزم تو، از غیرت
به سوی غیر باید بنگرم، تا ننگرد سویت
در این گلشن، که هر مرغی گلی جوید، من آن مرغم
که بینم روی هر گل، آیدم یاد از گل رویت
نی ام آزرده از برگشتن کویت، اگر بینم
که جز من دیگری آزرده بر می گردد از کویت
به افسونت زبان بستم، به بزم غیر و میترسم
که باشد با کسی در گفتگو چشم سخن گویت
پس از رنجش، به سویت میکشد هر دم دلم، اما
به دامن میکشم پا، میکنم چون یاد از خویت
کشی چون تیغ کین، از شوق جان دادن مرا خوشتر
که از قتلم خدا ناکرده گردد رنجه بازویت
در آن مجلس نداند تا کسی احوال من، باید
که بینم یک نظر سوی رقیبان، یک نظر سویت
ز لطفت تا شود قطع امید غیر یکباره
به کویت هر سحر شب نالد آذر چون سگ کویت



