
آذر بیگدلی – غزل شماره 127
گر روی تو بینم و بمیرم
سهل است، به این گنه مگیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
جز یاد تو نیست در ضمیرم
من فاخته ام، تو سرو یعنی
تو آزادی و من اسیرم
افتم اگر از پی ات عجب نیست
تو محتشمی و من فقیرم
گر بردارند سر به تیغم
گر بشکافند دل به تیرم
سر از قدم تو برندارم
دل از مهر تو برنگیرم
هست از غمت ای جوان فراغت
از سرزنش جوان و پیرم
صبح عید است، یا ز جانان
آورده بشارتی بشیرم؟
یا باد صبا ز خاک آن کوی
افشانده به پیرهن عبیرم؟
گر در همه کار بیدلم، لیک
در دادن دل، بسی دلیرم
گر پند دهی به منعم از عشق
آذر، به خلاف ناگزیرم
کاین پند ز کس نمی پسندم
وین منع ز کس نمی پذیرم



