
عرفی شیرازی- غزل شماره 20
بادا بشارت دل محنت شناس ما
کامد غمی بکندن شهر حواس ما
ای خوشدلی بسوزکه دشت ملامت است
آرایش عنان دل بیهراس ما
ای عیش تلخ شو که ز جام قبول عشق
مست تبسّم است لبِ التماسِ ما
از بهر عقل نوحه گر ایمان و دین، که کو
آن شحنه ای که داشت ازین پیش پاس ما
از شهر دل بلند شد افغان که حیف حیف
زین قصرهای عیش سلامت اساس ما
ای دل بریز بادۀ عشرت که می دهند
لبریز کرده از پی اندوه کاس ما
ای جان بسوز جامۀ راحت که میکنند
از شعله تار و پود حریر لباس ما
عرفی ستم پذیری ما بین که در ازل
میرفت بر زبان ملامت سپاس ما



