باز بیتابی‌ام احرامِ چه در می‌بندد - ادبستان شعر پارسی ♥️

باز بیتابی‌ام احرامِ چه در می‌بندد

باز بیتابی‌ام احرامِ چه در می‌بندد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1001

باز بیتابی‌ام احرامِ چه در می‌بندد

کز غبارم نفسِ صبح ‌کمر می‌بندد

فکرِ جولان‌ همه تشویشِ عبارت‌ سازی‌ ست

فطرت آبله مضمونِ دگر می‌بندد

غیر دل‌ گوشهٔ امنی‌ که توان یافت‌ کجاست؟

به چه امّید نفس رخت سفر می‌بندد

عرض‌ جوهر ندهی‌، بی‌حسدی‌ نیست ‌فلک

ورنه چون آینه دستت به هنرمی‌بندد

نی دلیل است که این هرزه‌ درایانِ طلب

بال و پر ریختنِ ناله شکر می‌بندد

ریزش ماده بر اجزای ضعیف است اینجا

آسمان سنگ به دامان شرر می‌بندد

وحشتِ عمر کمینْ شیفتهٔ فرصت نیست

صبح از دامن افشانده نظر می‌بندد

تا به کی قصّهٔ مستقبل و ماضی خواندن

باخبر باش که افسانه نظر می‌بندد

عجزم از سعی وفا جوهرِ طاقت‌ گل ‌کرد

آب در کسوتِ یاقوت جگر می‌بندد

کسب‌ جمعیّت دل تشنهٔ ضبط نفس است

تنگی قافیهٔ موج گهر می‌بندد

شمع این محفلم از داغِ دلم نیست‌ گزیر

آنچه در پا فکنم عجز به سر می‌بندد

ناله‌ام داغ شد از بی ‌اثریها بیدل

تیغ چون منفعل افتاد سپر می‌بندد

 


نوشته شد در سایت ادبستان شعر پارسی

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤