
عرفی شیرازی- غزل شماره 18
همه جویند بهشت و من بیباک آنجا
که فزاید المی بر دل صد چاک آنجا
ای بهشت از چمن و بوی گلت شرمی باد
که نیاسود کسی بیدل غمناک آنجا
کی دران بادیه مانند قدم سوختگان
که نه با شعله ستیز و خس و خاشاک آنجا
جانب صیدگهی میکشدم شوق، که نیست
سر آهوی حرم لایق فتراک آنجا
طلب خون شهیدان که کند از تو به حشر
تیغ کین گر کشد این غمزۀ بیباک آنجا
طرفه رسمی متعارف شده در شهر وصال
که شمارند هنر شیوۀ امساک آنجا
در مزاری که منم خفته، چو ماتم زدگان
غم و اندوه فشانند به سر خاک آنجا
ساقیا دفن کن از بعد هلاكم جایی
که بود بر سر من سایه فکن تاک آنجا
عرفی و میکده و می، من و بزمی که مدام
زهر چشم است بخاصیت تریاک آنجا



