به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست - ادبستان شعر پارسی % %

به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست

صائب تبریزی- غزل شماره 1584

به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست

ننهم پای در آن خانه که دربانی هست

نیست زنجیر سر زلف تو بی دل هرگز

دایم این سلسله را سلسله جنبانی هست

سنگ راه من سودازده طفلان شده اند

ورنه مجنون مرا نیز بیابانی هست

عرق شرم، مرا فرصت نظّاره نداد

دیده خون می خورد آنجا که نگهبانی هست

دهن تنگ تو بسیار بخیل افتاده است

ورنه هر داغ مرا چشم نمکدانی هست

خنده چون پسته ز خونین جگران بیدردی است

ورنه در پوست مرا هم لب خندانی هست

نیست ممکن که نفس راست کند در دل بحر

صدفی را که به کف گوهر غلطانی هست

به عزیزی رسد از پلّۀ خواری به دو گام

یوسفی را که به طالع چَه و زندانی هست

می شود زندگی تلخ به شیرینی صرف

طوطیی را که امید شکرستانی هست

می کند عامل معزول، مرا دربدری

ورنه در خانه مرا دفتر و دیوانی هست

در خزان هم گلش از بار نریزد صائب

هر ریاضی که در او مرغ خوش الحانی هست

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤