
خسرو گلسرخی – شعر شماره 13
جنگلی ها
1
قلب بزرگ ما
پرنده خیسی ست
بنشسته بردرخت کنار خیابان
در زیر هر درخت
صدها هزار برهنه ی بیدار
از تبر
جنگل !
ای کاش قلب ما
می خفت بی هراس
بر گیسوان درهم نمناکت
ای کاش
تمام خيابان های شهر
جنگل بود .
2
جنگل
گسترده در مه و باران
ای رفیق سبز
بر جاده های برگ پوش وسیعت
بر جاده های پر از پیچ و تاب تو
هر روز مردی به انتظار نشسته
مردی به قامت یک سرو
با چشم های میشی روشن
مردی که از زمان تولد
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز جنگل را
برای مردم شهر
مردی که زاده ی تجمع توست
و هيمه های بی دریغ تو
او را
در فصل های سرد
ادامه ی خورشید بوده است
3
ای شير خفته
ای خال کوبی بر سینه ی شهید
بر ساعد بلند راه مجاهد
کاینک متروک مانده شگفت
منویس
منویس با راش های جوان
” این نیز بگذرد ”
4
ای سبز به اندیشه های روز
جنگل بیدار !
در سایه سار روشن نمناک تو
که بوی و عطر رفاقت می پراکند
گلگون شده ست
چه قلب های تهور
که سبزترین جنگل بود
شکسته ست چه دست ها
که فشفشه می ساخت
در سکوت شب هایت
5
ای پناهگاه خروسان تماشاگر
جنگل گسترده بر شمال
آن رعب نعره ها
در فضای انبوهت
آیا تناورترین درخت نیست ؟
وحشی ترین کلام تو اينک
حرکت برگ است
بر شاخه های جوان
6
بر شانه های بلندت
که از رفاقت انبوه شاخه هاست
بر جای استوار
خاکستری نشسته
خامستری از هر حریق
که جاری ست
در قلب مشتعل ما
مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانه های تو
خاکستری که از عصاره ی خون است
7
جنگل !
ای کتاب شعر درختی
با آن حروف سبز مخملی است بنویس
بر چشم های ابر
بر فراز مزارع متروک :
باران
باران