
سعدی-قطعه شماره 202
گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمش
کای رشک آفتاب جمال منیر تو
شهری بر آتش غم هجران بسوختی
اول منم به قید محبت اسیر تو
انعام کن به گوشه ی چشم ارادتی
تا بنده ی تو باشم و منت پذیر تو
صاحبدلی به تربیتم گفت زینهار
غوغا مکن که دوست ندارد نفیر تو
شاهد منجم است چه حاجت به شرح حال
در وی نگاه کن که بداند ضمیر تو