
سعدی-غزل شماره 689
چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی
گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی
نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده
اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی
دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانم
که من در نفس خویش از تو نمیبینم شکیبایی
از این پس عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینان
که دانشمند از این صورت بر آرد سر به شیدایی
چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ
فراموشم نهای وقتی که دیگر وقت یاد آیی
شبی خوش هر که میخواهد که با جانان به روز آرد
بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی
بیار ای لعبت ساقی بگو ای کودک مطرب
که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد یکتایی
سخن پیدا بود سعدی که حدش تا کجا باشد
زبان درکش که منظورت ندارد حد زیبایی
معنی بیتهای شعر
چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی / گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی
چه چهرهای است که دیدنش صبر و آرامش را از من میگیرد؟ آن صورت و ظاهر، به زیبایی بر خوی و اخلاق نیکوی او گواهی میدهد.
نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده / اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی
ای نگار زیبا، با هر تندی و درشتی که میخواهی پاسخم را بده؛ اگر آن پاسخ تلخ از کار درآمد، آن را به شیرینی برگردان و شیرین کن.
دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانم / که من در نفس خویش از تو نمیبینم شکیبایی
از این پس هر بیصبری را ببینم، او را راستگو و صادق میخوانم؛ زیرا من در دل و جان خود نیز از تو هیچ شکیبایی نمیبینم.
از این پس عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینان / که دانشمند از این صورت بر آرد سر به شیدایی
از این پس عیب عاشقان شیدا و بینوا را نخواهم گرفت؛ چون دانشمند نیز از دیدن این چهره، سر از شیدایی و عاشقی برمیآورد.
چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ / فراموشم نهای وقتی که دیگر وقت یاد آیی
تو چنان در دل من حاضر و آشکاری که گویی جان در تن و خون در رگ؛ آنچنان که هرگز فراموشم نمیشوی، حتی هنگامی که وقت یاد کردن تو فرا میرسد.
شبی خوش هر که میخواهد که با جانان به روز آرد / بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی
هر کس میخواهد شبی خوش را با جانان تا صبح به روز رساند، باید بسیاری از شبها را در تاریکی و تنهایی به روز برساند و بیخوابی و انتظار بکشد.
بیار ای لعبت ساقی بگو ای کودک مطرب / که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد یکتایی
ای ساقیِ دلبر، باده بیاور و ای مطربِ جوان، بگو و بنواز؛ زیرا صوفی در سماع و وجد آمد و دوگانگی را به یگانگی تبدیل کرد.
سخن پیدا بود سعدی که حدش تا کجا باشد / زبان درکش که منظورت ندارد حد زیبایی
ای سعدی، سخن روشن و آشکار است که حد و مرزش تا کجاست؛ زبان را درکش و خاموش شو، زیرا معشوق و مقصود تو حد و پایانی برای زیبایی ندارد.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی تصویری عاشقانه از شیفتگی عمیق شاعر در برابر زیبایی و اخلاق دلربای معشوق ارائه میدهد. فضای شعر سرشار از بیقراری، پذیرش شیرینِ ناز و تندی یار و ستایش حال عاشقان است. سعدی در پایان، عشق را نیرویی میداند که حتی دانشمند را نیز به شیدایی وامیدارد.
واژگان دشوار
روی: چهره، رخسار
دیدار: ملاقات، دیدن چهرهٔ کسی
ببرد: بگیرد، زایل کند
شکیبایی: صبر، بردباری
گواهی: شهادت، دلالت و نشاندادن
صورت: چهره، ظاهر
اخلاق: خُلقوخو و رفتار
نگارینا: ای محبوب و زیباروی من
تندی: درشتی، خشونت در گفتار یا رفتار
جوابم ده: پاسخ مرا بده
اتفاق افتد: پیش آید، روی دهد
به شیرینی: با خوشرویی و مهربانی
بیندایی: ببینی، نگاه کنی
ناشکیبایی: بیصبری، بیتابی
صادقش: راستگو و درستکارش
نَفْس: ذات و وجود درونی انسان
شیدایان: عاشقان بیقرار و دلدادگان
مسکینان: بینوایان، درماندگان
دانشمند: عالم، خردمند
برآرد سر: سر بلند کند، پدیدار شود
شیدایی: عاشقی و دلباختگی شدید
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، زیبایی چهره و اخلاق یار را سرچشمهٔ دلدادگی و بیقراری میداند و نشان میدهد که عشق، حتی دانایان و شکیبایان را نیز شیفته و ناتوان میکند.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل از زیبایی چهرهٔ معشوق و هماهنگی آن با اخلاق نیک او سخن میگوید و این زیبایی را عامل از دست رفتن شکیبایی خویش میداند. عاشق حتی تندی و تلخی معشوق را با نگاهی مهرآمیز میپذیرد و امیدوار است که تلخی رفتار او به شیرینی بینجامد. شاعر در برابر بیقراری و دلدادگی خود، معشوق را نیز در نفس خویش بیشکیب میبیند و از این راه عشق را حالتی دوسویه جلوه میدهد. در پایان، سعدی اعتراف میکند که عشق چنان نیرویی دارد که حتی دانشمند را نیز به شیدایی میکشاند و از این پس نباید دلدادگان و مسکینان عشق را سرزنش کرد.



