
سعدی-غزل شماره 682
ندانم از من خسته جگر چه میخواهی
دلم به غمزه ربودی دگر چه میخواهی
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی
ز روزگار من آشفتهتر چه میخواهی
به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد
جفا ز حد بگذشت ای پسر چه میخواهی
ز دیده و سر من آن چه اختیار تو است
به دیده هر چه تو گویی به سر چه میخواهی
شنیدهام که تو را التماس شعر رهیست
تو کان شهد و نباتی شکر چه میخواهی
به عمری از رخ خوب تو بردهام نظری
کنون غرامت آن یک نظر چه میخواهی
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی دگر چه میخواهی
معنی بیتهای شعر
ندانم از من خسته جگر چه میخواهی / دلم به غمزه ربودی دگر چه میخواهی
نمیدانم از منِ جگرخسته و دلآزرده چه میخواهی؛ دلم را با ناز و غمزه ربودی، دیگر چه میخواهی؟
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی / ز روزگار من آشفتهتر چه میخواهی
اگر بر دلِ آشفتگان و بیقراران بخشایش آوری، از روزگار و حالِ من که آشفتهتر است چه میخواهی؟
به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد / جفا ز حد بگذشت ای پسر چه میخواهی
عمر من بیهوده در پی هوای تو گذشت؛ جفا از حد گذشت، ای پسر، چه میخواهی؟
ز دیده و سر من آن چه اختیار تو است / به دیده هر چه تو گویی به سر چه میخواهی
هر چه دربارهی دیده و سر من اختیار و فرمان تو باشد، همان است؛ هر چه بگویی با دیده [و جان] میپذیرم، دیگر بر سر [و جان] من چه میخواهی؟
شنیدهام که تو را التماس شعر رهیست / تو کان شهد و نباتی شکر چه میخواهی
شنیدهام که از این بندهی خویش التماس شعر داری؛ تو خود کانِ شهد و نبات هستی، دیگر شکر چه میخواهی؟
به عمری از رخ خوب تو بردهام نظری / کنون غرامت آن یک نظر چه میخواهی
در تمام عمر، یک نظر از چهرهی زیبای تو به دست آوردهام؛ اکنون برای غرامت و تاوان همان یک نظر چه میخواهی؟
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را / وی آن کند که تو گویی دگر چه میخواهی
هر چه سعدی دارد، از تو دریغ نمیشود؛ و او همان را میکند که تو بگویی. دیگر چه میخواهی؟
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی بیانگر ناله و گلایه عاشقی خستهدل از معشوقی بیاعتناست که با ناز و غمزه، دل او را ربوده و همچنان بر رنجش میافزاید. فضای شعر سرشار از اندوه، دلدادگی و شکایت از جفای معشوق است و عاشق با لحنی پرسشگر، از خواستههای پایانناپذیر او میپرسد.
واژگان دشوار
خستهجگر: دلآزرده و رنجور
غمزه: ناز و اشارهٔ چشم و ابرو
ربودی: به خود جذب کردی و دل بردی
آشفتگان: پریشاندلان و بیقراران
ببخشایی: ببخشی و مورد عفو قرار دهی
روزگار: زندگی و احوال
بههرزه: بیهوده و بیثمر
اندر: در
هوا: عشق، میل و آرزو
جفا: ستم و بیمهری
حد: اندازه و مرز
دیده: چشم
اختیار: اراده و فرمانروایی
به دیده: با چشم و با رضایت
نتیجهگیری
سعدی در این غزل از رنج عاشقی و بیتابی دل در برابر معشوق سخن میگوید و با گلایه از جفای او، شدت دلباختگی و تسلیم خویش را نشان میدهد.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل از رنج و حیرانی عاشقی سخن میگوید که معشوق دلش را ربوده، اما همچنان با بیمهری و جفا او را میآزارد. عاشق با لحنی گلایهآمیز میپرسد که پس از ربودن دل و نابود کردن آرامش او، معشوق دیگر چه میخواهد. تصویر «عمر در سرِ هوای تو شدن» نشان میدهد که تمام زندگی شاعر در راه عشق سپری شده و از حد گذشتن جفا، او را به نهایت آشفتگی رسانده است. در پایان، عاشق اختیار چشم و سر خویش را نیز به معشوق واگذار میکند و تسلیم کامل خود را در برابر خواست او نشان میدهد.



