
سعدی-غزل شماره 678
ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی
وصف جمال آن بت نامهربان بگوی
بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار
یاد شکر مکن سخنی زآن دهان بگوی
بستم به عشق موی میانش کمر چو مور
گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی
با بلبلان سوخته بال ضمیر من
پیغام آن دو طوطی شکرفشان بگوی
دانم که باز بر سر کویش گذر کنی
گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی
کای دل ربوده از بر من حکم از آن توست
گر نیز گوییم به مثل ترک جان بگوی
هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان
دل میتپد که عمر بشد وارهان بگوی
سر دل از زبان نشود هرگز آشکار
گر دل موافقت نکند کای زبان بگوی
ای باد صبح دشمن سعدی مراد یافت
نزدیک دوستان وی این داستان بگوی
معنی بیتهای شعر
ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی
وصف جمال آن بت نامهربان بگوی
ای باد صبحگاهی، از یار دلربای من خبر بیاور و زیبایی آن معشوق بیوفا را وصف کن.
بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار
یاد شکر مکن سخنی زآن دهان بگوی
مشک را رها کن و بهجای آن، بوی زلف او را بیاور؛ از شیرینی شکر سخن مگو، بلکه از دهان شیرین او حکایت کن.
بستم به عشق موی میانش کمر چو مور
گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی
از شدت عشق به میان باریک او، چون مور کمربسته و آماده خدمت شدهام؛ اگر فرصتی یافتی، این سخن را در میان بگو.
با بلبلان سوخته بال ضمیر من
پیغام آن دو طوطی شکرفشان بگوی
با بلبلان دلسوخته، از درون من سخن بگو و پیام مرا به آن دو لب شیرین و شکرپراکن او برسان.
دانم که باز بر سر کویش گذر کنی
گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی
میدانم که بار دیگر از کوی او عبور خواهی کرد؛ اگر توانستی، حکایت حال مرا پنهانی برای او بازگو کن.
کای دل ربوده از بر من حکم از آن توست
گر نیز گوییم به مثل ترک جان بگوی
بگو: ای کسی که دل مرا از من ربودهای، اختیار من در دست توست؛ اگر بخواهی، بهراستی میتوانی فرمان مرگ و جان سپردن مرا نیز صادر کنی.
هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان
دل میتپد که عمر بشد وارهان بگوی
هر لحظه میکوشم راز دلم را بر زبان بیاورم؛ دلم از بیم آن میتپد که عمرم به پایان برسد، پس مرا از این رنج رها کن و سخنم را بگو.
سر دل از زبان نشود هرگز آشکار
گر دل موافقت نکند کای زبان بگوی
راز دل هرگز با زبان آشکار نمیشود، مگر آنکه خود دل با زبان همراه و موافق باشد؛ ای زبان، سخن بگو.
ای باد صبح دشمن سعدی مراد یافت
نزدیک دوستان وی این داستان بگوی
ای باد صبحگاهی، بگو که دشمن سعدی به مقصود خود رسید؛ این ماجرا را نزد دوستان او بازگو کن.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی سرشار از شوق دیدار و سوز هجران عاشقی است که باد صبا را واسطه رساندن پیام دل خویش به یار قرار میدهد. شاعر با بهرهگیری از تصویرهایی چون زلف مشکین، دهان شیرین و بلبلان سوختهبال، جمال محبوب و بیقراری عاشق را وصف میکند. فضای شعر آمیزهای از ناز معشوق، تمنای وصال و لطافت زبان عاشقانه و تغزلی است.
واژگان دشوار
باد صبحدم: باد سحرگاهی
دلستان: دلبر، معشوق
وصف: شرح دادن ویژگیها و زیباییهای کسی یا چیزی
جمال: زیبایی و نیکویی چهره
بت: معشوق زیبارو؛ در شعر، محبوبی بسیار زیبا
نامهربان: بیمهر، بیوفا
مشک: مادهای خوشبوی سیاهرنگ
زلف: موی سر، بهویژه موی بلند و پیچان
شکر: مادهای شیرین؛ در اینجا کنایه از لب و سخن شیرین معشوق
دهان: جای سخن گفتن و خوردن؛ در اینجا کنایه از دهان معشوق
موی میان: کمر باریک و مویین معشوق
کمر بستن: آماده شدن؛ در اینجا کنایه از عاشق و دلبسته شدن
مور: مورچه
وقت بینی: فرصت بیابی
اندر میان: در میان، در بین
بلبلان سوختهبال: عاشقان رنجدیده و بیقرار؛ بلبلانی که از عشق سوختهاند
ضمیر: دل و درون انسان، اندیشه و باطن
پیغام: پیام، خبر و سخن رساندنی
طوطی: پرندهای سبزرنگ که به تقلید صدا و سخن گفتن مشهور است
شکرفشان: شیرینسخن؛ افشاننده و گوینده سخنان شیرین
نتیجهگیری
این غزل بیانگر دلدادگی عمیق عاشق و اشتیاق او برای شنیدن خبری از معشوق است؛ عاشق از باد صبا میخواهد زیبایی، عطر و شیرینی سخن یار را بازگو کند و پیام دل سوختهاش را به او برساند.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، باد صبا را واسطهای برای رساندن پیام عاشقانه و بیان دلتنگی خویش قرار میدهد. معشوق با زیبایی خیرهکننده و رفتاری نامهربان تصویر شده و یاد زلف و دهان شیرین او سراسر ذهن عاشق را فراگرفته است. تعبیر «بستم به عشق موی میانش کمر چو مور» نشاندهنده فروتنی، شیفتگی و آمادگی عاشق برای فداکاری در راه معشوق است. در پایان، شاعر از باد میخواهد راز دل و پیغام او را به معشوق برساند و عشق خود را با زبان بلبلان سوختهبال و طوطیان شیرینسخن بازگو کند.



