سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی همراه با معنی و تفسیر

سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی

سعدی-غزل شماره 665

 

سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی

طوطی خموش به چو تو گفتار می‌کنی

کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد

دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی

تو خود چه فتنه‌ای که به چشمان ترک مست

تاراج عقل مردم هشیار می‌کنی

از دوستی که دارم و غیرت که می‌برم

خشم آیدم که چشم به اغیار می‌کنی

گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواست

خود کرده جرم و خلق گنهکارمی‌کنی

هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف

با دوستان چنین که تو تکرار می‌کنی

دستان به خون تازه بیچارگان خضاب

هرگز کس این کند که تو عیار می‌کنی

با دشمنان موافق و با دوستان به خشم

یاری نباشد این که تو با یار می‌کنی

تا من سماع می‌شنوم پند نشنوم

ای مدعی نصیحت بی‌کار می‌کنی

گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من

صلح است از این طرف که تو پیکار می‌کنی

از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب

کز آفتاب روی به دیوار می‌کنی

زنهار سعدی از دل سنگین کافرش

کافر چه غم خورد چو تو زنهار می‌کنی

معنی بیت‌های شعر

سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی
طوطی خموش به چو تو گفتار می‌کنی

سروِ راست‌قامت در برابر رفتار تو خمیده و بی‌ارزش می‌شود و طوطیِ سخنگو در برابر گفتار شیرین تو خاموش می‌ماند.

کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد
دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی

هیچ‌کس با اختیار و اراده دل به محبت تو نمی‌سپارد؛ زیرا تو چنان دام عشقی گسترده‌ای که هرکس را گرفتار خود می‌کنی.

تو خود چه فتنه‌ای که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار می‌کنی

تو چه فتنه و آشوبی هستی که با چشمان ترک‌وار و مست خود، عقل و هوش مردم بیدار و خردمند را می‌ربایی.

از دوستی که دارم و غیرت که می‌برم
خشم آیدم که چشم به اغیار می‌کنی

به سبب دوستی و عشقی که به تو دارم و غیرتی که نسبت به تو می‌ورزم، از اینکه به بیگانگان توجه می‌کنی خشمگین می‌شوم.

گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواست
خود کرده جرم و خلق گنهکار می‌کنی

گفتی نگاه کردن به نامحرم خطاست، اما چون تو با نگاهت دل می‌بری، این کار را روا می‌دانی؛ خود مرتکب گناه می‌شوی و مردم را گناهکار می‌خوانی.

هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار می‌کنی

هرگز دفتر بدعهدی‌ها و خلاف‌کاری‌هایت از یاد نمی‌رود، زیرا چنین رفتار نادرستی را با دوستانت پیوسته تکرار می‌کنی.

دستان به خون تازه بیچارگان خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار می‌کنی

دست‌هایت را با خون تازه درماندگان رنگین می‌کنی؛ آیا تاکنون کسی چنین کاری کرده است که تو، ای عیار و جوانمرد ظاهری، انجام می‌دهی؟

با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار می‌کنی

با دشمنان همراه و سازگاری، اما با دوستانت خشمگین و ناسازگاری؛ این رفتاری که با یار خود می‌کنی، نامش یاری و همراهی نیست.

تا من سماع می‌شنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بی‌کار می‌کنی

تا زمانی که آواز و نغمه عشق را می‌شنوم، به پند و اندرز گوش نمی‌دهم؛ ای مدعی، نصیحت کردن تو بیهوده و بی‌اثر است.

گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار می‌کنی

اگر قصد داری با شمشیر به من حمله کنی، اینک وجود من سپر توست؛ از سوی من صلح و تسلیم است، هرچند تو همچنان در حال جنگ و ستیزی.

از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار می‌کنی

تا زمانی که از چهره دوست روی برنگردانی، رو به آفتاب نکن؛ زیرا هرگاه از آفتاب روی بگردانی، ناچار رو به دیوار می‌کنی. سعدی توصیه می‌کند از چهره محبوب دور نشوی و به چیز دیگری ننگری.

زنهار سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد چو تو زنهار می‌کنی

ای سعدی، از دل سنگ و بی‌رحم آن معشوق بی‌ایمان برحذر باش؛ وقتی تو از او پناه می‌خواهی و زنهار می‌جویی، او که کافر است، چه اعتنایی به اندوه و درماندگی تو دارد؟

تفسیر کلی

سعدی در این غزل معشوق را چنان زیبا و دلربا می‌ستاید که سرو در برابر رفتار او و طوطی در برابر گفتارش خاموش و شرمنده می‌شوند. عشق معشوق اختیاری نیست، بلکه دام و فتنه‌ای است که دل‌های مردم را بی‌آنکه بخواهند گرفتار می‌کند و حتی عقل هشیاران را به تاراج می‌برد. شاعر در کنار ستایش زیبایی و افسونگری یار، از حسادت و غیرت عاشقانه خود نیز سخن می‌گوید و نگاه او به دیگران را برنمی‌تابد. در مجموع، غزل تصویری از عشق نیرومند، بی‌اختیار و آمیخته با ستایش، حیرت و رنجِ غیرت ارائه می‌دهد.


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، با ستایش زیبایی و گفتار دلربای معشوق، از تأثیر فتنه‌انگیز او بر عقل و دل عاشقان و نیز حسادت و رنج ناشی از بی‌اعتنایی معشوق به دیگران سخن می‌گوید.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤