
سعدی-غزل شماره 659
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
معنی بیتهای نخستین
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی / که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
این کار نه رسم دوستی است و نه نشانهٔ مهرورزی که دوست وفادار و یکدل خود را بهسادگی و ناگهانی کنار بگذاری.
دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد / که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
چگونه ممکن است دلم از تو برنجد، در حالی که باورکردنی نیست تو با آن شیرینزبانی، سخنی تلخ به من بگویی؟
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو / که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
لحظهای نزد من بیا، بنشین و با من سخن بگو و سخنانم را بشنو؛ زیرا از تشنگیِ دیدار و گفتوگو با تو، در کنار آب حیات، جانم به لب رسیده است.
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم / تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
غم دل خود را برای هیچکس بازگو نمیکنم، زیرا رنگ و حال چهرهام آن را آشکار کرده است؛ تو فقط به صورتم نگاه کن تا از رازهای درونم آگاه شوی.
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم / عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
از سخنان دردناک و سوزان من شگفتزده نشو؛ شگفتآور این است که وقتی مرا در آتش عشق افکندهای، نسوزم.
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان / همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
تو دل عارفان را ربوده و آرامش و قرار پرهیزگاران را از میان بردهای؛ زیرا همهٔ زیبارویان، هم در ظاهر و هم در معنا، جلوهای از زیبایی تو هستند.
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم / همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
با گفتن سخن دیگران پیمان خود را با تو نشکستهام؛ نام همه بر زبان مردم است، اما تو در میان جان و دل من جای داری.
معنی بیتهای پایانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
اگر تو را در برابر تمام دنیا به کسی بدهند، باز هم در حق تو کوتاهی و زیان است؛ و اگر تو را با همهی نعمتهای آخرت بخرند، باز هم تو را ارزان به دست آوردهاند.
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
تو میتوانی کسی مانند من پیدا کنی و به جای من بگیری؛ اما من هرگز جایگزینی برای تو نمییابم، زیرا تو مانند هیچکس نیستی.
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بیزبانی
از کمال زیبایی تو شگفت نیست که با صد زبان از آن سخن بگویم؛ با این همه، هنوز در برابر وصف تو از ناتوانی زبان خود شرمندهام.
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
ای دوست، مرا پند مده، زیرا چشم دل به او دوختهام؛ تو نمیدانی که میان ما در نهان چه میگذرد.
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
ای دشمن، با این تیر مرا مزن، زیرا با چنین زخمی نمیمیرم؛ خبر مرگم را به او برسان تا در برابر این مژده جانم را به تو هدیه کنم.
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
محبوب من کجا و لیلی کجا؛ همان لیلیای که خون مجنون را بر زمین ریخت. اگر این ماهروی را ببینی، دیگر داستان لیلی و مجنون را نخواهی خواند.
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
دل رنجور سعدی از عشق تو خون شده است؛ نه او را به وصال خود میرسانی و نه با کشتنش از این رنج رهاییاش میدهی.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل از رنجِ دوری و بیمهریِ دوست سخن میگوید و نشان میدهد که ترک ناگهانیِ یاران با رسم جوانمردی و مهربانی سازگار نیست. شاعر با وجود آزردگی، هنوز دلبسته و امیدوار است و از محبوب میخواهد لحظهای درنگ کند، سخن بگوید و به تشنگی روح او پاسخ دهد. تلخیِ رفتار معشوق در برابر شیرینیِ محبت او قرار گرفته و همین تضاد، شدت دلباختگی شاعر را آشکار میکند. در پایان نیز سعدی بیان میکند که اندوه پنهانش از چهرهاش پیداست و محبوب، اگر با دقت بنگرد، بینیاز از شنیدن سخن، حال دل او را درمییابد.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، از بیمهری و دوری دوست مینالد و بر ارزش همدلی، گفتوگو و درک ناگفتههای دل در روابط دوستانه تأکید میکند.



