من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی همراه با معنی و تفسیر

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

سعدی-غزل شماره 648

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

 

معنی بیت‌های شعر

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

چرا دل به تو سپردم که اکنون دلم را می‌شکنی؟ من چه بدی‌ای در حق تو کرده‌ام که دوباره به من توجه نمی‌کنی؟

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دل و جانم به تو مشغول است، اما وانمود می‌کنم که به اطراف نگاه می‌کنم تا رقیبان ندانند که تو محبوب و مقصود منی.

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

دیگران وقتی از چشم دور شوند، از دل نیز می‌روند؛ اما تو چنان در دل من جای گرفته‌ای که گویی جان در بدنم هستی.

تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

تو مانند همایی و من خسته و بیچاره‌ای گدا هستم؛ اگر سایه‌ات را بر سر من بیفکنی، از برکت آن به پادشاهی می‌رسم.

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مانند بنده‌ای با سلام و ادب به خدمتت می‌آیم؛ اما اگر پاسخ سلامم را ندهی، این بی‌اعتنایی از غرور و خودبینی توست.

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

عاشق خشنود است که مانند گویی در پای تو بیفتد تا با آن بازوی سیمین و زیبا او را همچون گوی چوگان برانی.

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

مستی‌ای که انسان را بی‌خویشتن می‌کند، از شراب ستمگر و نادان‌کننده است؛ اما مستی و بی‌خودیِ ناشی از عشق، نیکو و پسندیده است.

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

اگر با این زیبایی و صفات دل‌انگیز در باغ خرامان شوی، باغبان با دیدنت می‌گوید که تو همان سرو چمن هستی.

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

من امیدی ندارم که بتوانم از درخت امید تو بهره‌ای ببرم؛ گمان غالب و یقینم این است که سرانجام ریشه‌ام را از جا می‌کنی و نابودم می‌سازی.

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

مردم سفره و غذای درویش را با سخنان شیرین و چرب‌زبانی می‌پذیرند؛ پس ای سعدی، خوش‌زبان و شیرین‌سخن باش.

تفسیر کلی

سعدی در این غزل از دلدادگی عمیق و رنجی سخن می‌گوید که معشوق با بی‌مهری بر دل عاشق روا می‌دارد. عاشق با وجود شکستن دل و بی‌اعتنایی یار، همچنان همه هستی و اندیشه‌اش را وقف او کرده و نمی‌تواند از محبتش دست بکشد. حضور معشوق چنان در جان او ریشه دوانده است که برخلاف دیگران، دوری او سبب فراموشی نمی‌شود، بلکه پیوندی همیشگی و ناگسستنی پدید آورده است. سعدی در پایان، با تشبیه معشوق به هما و خود به گدای خسته، فروتنی و نیاز عاشق را نشان می‌دهد و حتی سایه لطف یار را مایه عزت و پادشاهی خویش می‌داند.


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل از عشق عمیق و بی‌چون‌وچرای عاشق به معشوق سخن می‌گوید؛ عشقی که با وجود بی‌مهری و شکستن دل، همچنان پایدار است و حتی سایه‌ای از توجه معشوق را مایهٔ سربلندی و خوشبختی می‌داند.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤