
سعدی-غزل شماره 638
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت
که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی
مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی
نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند
بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی
بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی
کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک
تو چنین سرکش و بیچاره کش از خیل کدامی
آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی
فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی
طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت
که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی
معنی بیتهای شعر
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی / خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
تو کیستی و نامت چیست که چنین زیبا و دلربا راه میروی؟ آفرین بر تو، ای دلبر گستاخی که ریختن خون عاشقان بر دست تو رواست و گویی حرام نیست.
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم / از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی
همیشه بیم آن دارم که مانند پروانه در آتش عشقت بسوزم؛ و افسوس میخورم که چرا تو همچون شمع، آشکارا در برابر همگان میدرخشی و همه شاهد زیبایی تو هستند.
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت / که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی
تو آشوب برپا میکنی و دلها را میربایی، و مردم با حیرت به تو مینگرند و میگویند: چه حرکات دلنشینی داری و چه سخنان دلپذیری میگویی.
مگر از هیئت شیرین تو میرفت حدیثی / نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی
گویی سخنی از اندام و چهره شیرین تو به گوش نیشکر رسیده است؛ ازاینرو نیشکر میگوید: اکنون آمادهام که در خدمت و فرمانبرداری تو باشم.
کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند / بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی
اگر کافری قامت بتمانند و زیبای تو را ببیند، دیگر در برابر بتهای سنگی سجده نخواهد کرد؛ زیرا تو را از آن بتها سزاوار پرستشتر خواهد یافت.
بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت / فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی
ای آشوبگر زیبارو، لحظهای بنشین؛ زیرا با برخاستن تو قیامتی برپا شده است. آشوبی چنین کمنظیر، تنها هنگامی فرو مینشیند که تو از حرکت بایستی.
بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو / مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی
شگفت است که مردم، با آنکه چهره تو مانند ماه کامل است، آن را همچون ماه نو به یکدیگر نشان میدهند و با انگشت به تو اشاره میکنند.
کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک / تو چنین سرکش و بیچاره کش از خیل کدامی
در روزگار فرمانروایی اتابک، هیچکس جرئت نمیکند ستمی روا دارد؛ اما تو که چنین سرکش و بیرحم و دلآزار هستی، از کدام گروه و تبار به شمار میآیی؟
آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی / فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی
تو برای مجلس و میدان مایه آشوبی، زن و مرد را به هلاکت و بیقراری میافکنی، و در خانه و بازار فتنهانگیز و برای هر در و بام بلایی.
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش / مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی
با همه دانایی و خرد، دل و دینم را در راه عشق تو از دست دادم؛ در حقیقت امروز من آن پرنده زیرکم و تو دام فریبندهای.
طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت / که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی
دیگر توان تحمل سرزنش هر ناآگاه و بیخبر را ندارم؛ زیرا تو در سینه سعدی همچون چراغی هستی که پشت جامی قرار گرفته و نور و حضورش از درون آشکار است.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی در فضایی عاشقانه و سرشار از شیفتگی، به توصیف زیبایی، ناز و دلربایی معشوق میپردازد. شاعر با بهرهگیری از تصویرهایی چون پروانه و شمع، سوختن عاشق و بیتابی او را در برابر جلوه محبوب نشان میدهد. زبان غزل آمیزهای از ستایش، شوخطبعی و اغراق شاعرانه است و معشوق را چنان فریبنده مینمایاند که حتی شیرینی نیشکر نیز در برابر او سر فرود میآورد.
پیام و مفهوم اصلی
این غزل ستایش زیبایی، ناز و دلربایی معشوقی است که با خرامیدن و سخنان شیرین، دل عاشقان را میرباید و آنان را تا مرز سوختن و جانباختن پیش میبرد. سعدی با آمیزهای از عشق، شیفتگی و طنز، معشوق را فتنهانگیز، خونریز و در عین حال بسیار دلنشین میداند و نشان میدهد که زیبایی و شیرینی رفتار او چنان است که حتی نیشکر نیز در برابرش به بندگی و غلامی اقرار میکند.



