یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی همراه با معنی و تفسیر

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی

سعدی-غزل شماره 621

 

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی

شمع چنین نیامده‌ست از در هیچ مجلسی

عادت بخت من نبود آن که تو یادم آوری

نقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی

صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر

دامن از این نظیفتر وصف تو چون کند کسی

خادمه سرای را گو در حجره بند کن

تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسی

روز وصال دوستان دل نرود به بوستان

یا به گلی نگه کند یا به جمال نرگسی

گر بکشی کجا روم تن به قضا نهاده‌ام

سنگ جفای دوستان درد نمی‌کند بسی

قصه به هر که می‌برم فایده‌ای نمی‌دهد

مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی

این همه خار می‌خورد سعدی و بار می‌برد

جای دگر نمی‌رود هر که گرفت مونسی

 

معنی بیت‌های شعر

یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی
شمع چنین نیامده‌ست از در هیچ مجلسی

یاران بسیاری گرفته‌ام، اما هیچ‌کس را مانند تو ندیده‌ام؛ چنین شمعِ درخشانی هرگز به هیچ مجلسی وارد نشده است.

عادت بخت من نبود آن که تو یادم آوری
نقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی

بخت من هرگز به این نیکویی نبوده که تو را نصیبم کند؛ چنین سرمایهٔ ارزشمندی، به‌ویژه در دست تهیدستی چون من، بسیار کمیاب است.

صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر
دامن از این نظیفتر وصف تو چون کند کسی

هم‌نشینی‌ای شریف‌تر، چهره‌ای لطیف‌تر و دامنی پاک‌تر از این چگونه ممکن است؟ هیچ‌کس نمی‌تواند تو را آن‌گونه که شایسته است وصف کند.

خادمه سرای را گو در حجره بند کن
تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسی

به خدمتکار خانه بگو درِ اتاق را ببندد تا هیچ آدم بدگمان و سخن‌چینی از خلوت و دیدار ما آگاه نشود.

روز وصال دوستان دل نرود به بوستان
یا به گلی نگه کند یا به جمال نرگسی

در روز دیدار دوستان، دل به باغ نمی‌رود؛ زیرا اگر به باغ برود، ناچار به گلی یا به زیباییِ چشم نرگس‌مانندِ یاری دیگر نگاه خواهد کرد.

گر بکشی کجا روم تن به قضا نهاده‌ام
سنگ جفای دوستان درد نمی‌کند بسی

اگر مرا بکشی، به کجا پناه ببرم؟ من خود را به خواست و تقدیر تو سپرده‌ام؛ آزار و سنگ جفای دوستان چندان بر من اثر نمی‌کند.

قصه به هر که می‌برم فایده‌ای نمی‌دهد
مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی

داستان عشق و رنج خود را برای هرکس بازگو می‌کنم، سودی ندارد؛ زیرا هیچ تدبیر و چاره‌اندیشی‌ای نمی‌تواند مشکل درد عشق را حل کند.

این همه خار می‌خورد سعدی و بار می‌برد
جای دگر نمی‌رود هر که گرفت مونسی

سعدی با وجود این‌همه رنج و سختی، همچنان شکیبایی می‌کند و بار عشق را بر دوش می‌کشد؛ زیرا هرکس یار و همدمی یافته باشد، دیگر به جای دیگری نمی‌رود.

تفسیر کلی

سعدی در این غزل، محبوب را یگانه و برتر از همه کسان و مجالس می‌داند و زیبایی و درخشش او را به شمعی بی‌همتا تشبیه می‌کند. شاعر حضور و یاد یار را نعمتی نادر برای خویش می‌شمارد؛ نعمتی که با تنگ‌دستی و بداقبالی معمول او سازگار نیست. او با ستایش پاکی، لطافت، شرافت و زیبایی محبوب، زبان را از وصف کامل او ناتوان می‌بیند. در پایان نیز برای حفظ خلوت عاشقانه و دور ماندن از اندیشه‌ها و مزاحمت‌های بیگانه، فرمان می‌دهد درِ حجره را ببندند.


واژگان دشوار

  • بسی: بسیار، فراوان
  • مجلسی: مجلس، محفل
  • عادت: خو، رسم و شیوه
  • بخت: اقبال، شانس
  • آوری: بیاوری، یاد کنی
  • نقد: مال و دارایی آماده
  • اوفتد: افتد، به دست آید
  • خاصه: به‌ویژه، مخصوصاً
  • مفلسی: فقیری، تهی‌دستی
  • صحبت: همنشینی، هم‌سخنی
  • شریف: بزرگوار، گرامی
  • لطیف: ظریف، نازک و دلنشین
  • نظیف: پاکیزه، تمیز
  • وصف: توصیف، بیان ویژگی‌ها
  • خادمه: خدمتکار زن
  • سرای: خانه، منزل
  • گو: بگو
  • حجره: اتاق، خلوتگاه
  • بند کن: ببند
  • حضور: پیشگاه، نزدیکی
  • ره نبرد: راه نیابد، وارد نشود
  • موسوسی: وسوسه‌گر، مزاحم و بدگمان


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤