
سعدی-غزل شماره 603
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری
عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت
کشتن اولیتر از آن کهم به جراحت بگذاری
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد
من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری
کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی
وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند
همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم
شکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری
ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری
آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید
که گل از خار همیآید و صبح از شب تاری
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد
خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری
معنی بیتهای شعر
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری / عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
مگر تو نگفتی که به عهد و پیمانت وفا میکنی و من گفتم که از عهدهاش برنمیآیی؟ پس وفاداری، دلبستگی و یاریِ خود را به من ثابت کن.
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت / کشتن اولیتر از آن کهم به جراحت بگذاری
زخم شمشیر مرگ برای من بهتر از درد و سوزش جدایی توست؛ بهتر است مرا یکباره بکشی تا اینکه با رنج و جراحت عشق و فراق، زنده نگهم داری.
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد / من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری
کسی که جسمی آسوده دارد، از حال دل رنجور و خسته خبر ندارد. من در کمند عشق گرفتارم؛ تو که آزاد و بیدردی، چه میدانی گرفتاری و رنج عاشقی چیست؟
کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی / وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری
هیچکس چهرهای مانند تو ندارد، مگر حوری بهشتی؛ و از هیچکس چنین بوی خوشی به مشام نمیرسد، مگر از آهوی تاتار.
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند / همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری
قطرات عرقی که بر چهرهی زیبای تو مینشیند، مانند قطرههای باران بهاری است که بر خرمن گل میبارد.
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم / شکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری
طوطیهای بسیاری دیدهام، اما هیچ سخنی شیرینتر از گفتار تو نشنیدهام. دهان و لب و دندان تو چنان شیرین است که گویی شکر است.
ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان / به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری
ای خردمندی که مرا از دل بستن به زیبارویان بازمیداری، دلی که آن را به معشوق نسپاری، به چه کار میآید و چه ارزشی دارد؟
آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی / یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
آرزو دارم شبی را با تو بگذرانم و روزی را نیز در کنار تو باشم؛ یا اینکه یک شب را مانند من به روز بیاوری و یک روز را از شدت فراق به شب تبدیل کنی.
هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید / که گل از خار همیآید و صبح از شب تاری
اگر عمری باقی بماند، سرانجام به آرزوی خود خواهم رسید؛ زیرا همانگونه که گل از میان خار میروید و صبح پس از تاریکی شب فرا میرسد، شادی و کامیابی نیز پس از رنج پدیدار میشود.
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد / خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری
سعدی چنان نیست که از رفتار و خوی تو برنجد؛ هرچه تو بگویی برای او خوشایند است و هرچه از سوی تو بر او وارد شود، آن را با شکر و سپاس میپذیرد.



