
سعدی-غزل شماره 573
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
قلم بر بیدلان گفتی نخواهم راند و هم راندی
جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی
بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی
سگم خواندی و خشنودم جزاک الله کرم کردی
چه لطف است این که فرمودی مگر سبق اللسان بودت
چه حرف است این که آوردی مگر سهوالقلم کردی
عنایت با من اولیتر که تأدیب جفا دیدم
گل افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردی
غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل
پس از چندین تحملها که زیر بار غم کردی
شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد
که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی
معنی بیتهای شعر
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی
به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
آن دلی را که با غم خو دادهای، بیش از این سرگشته و پریشان مکن؛ زیرا آن را زیر پای جدایی لگدمال ستم کردهای.
قلم بر بیدلان گفتی نخواهم راند و هم راندی
جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی
گفتی بر دلشکستگان قلم نمیکشم، اما کشیدی؛ و گفتی به عاشقان ستم نمیکنم، اما ستم کردی.
بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی
سگم خواندی و خشنودم جزاک الله کرم کردی
مرا بد و فرومایه خواندی و من از سخنت خشنود شدم؛ خدا تو را ببخشد که سخن نیک گفتی. مرا سگ نامیدی و من شادمان شدم؛ خدا پاداش نیکت دهد که دربارهام لطف و بزرگواری کردی.
چه لطف است این که فرمودی مگر سبق اللسان بودت
چه حرف است این که آوردی مگر سهوالقلم کردی
این چه لطفی بود که دربارهام اظهار کردی؟ شاید سخنت ناخواسته بر زبانت جاری شده باشد. این چه سخنی بود که گفتی؟ شاید قلمت سهواً چنین نوشته باشد.
عنایت با من اولیتر که تأدیب جفا دیدم
گل افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردی
من سزاوار مهربانی و توجه بیشتری هستم، زیرا از تو به جای تربیت، ستم و آزار دیدهام. بر سرم گل بپاش، چون مرا همچون خاری زیر پای خود قرار دادهای.
غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل
پس از چندین تحملها که زیر بار غم کردی
ای دل، اگر روزی به شادی و خوشبختی رسیدی، آن را غنیمت بشمار؛ زیرا رنجها و غمهای بسیاری را تحمل کردهای.
شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد
که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی
شاید برای شب غمهای سعدی روز فرا رسیده باشد؛ زیرا آن شب را چنان تاریک و ناتوان کردهای که مانند چراغی در سپیدهدم کمنور و بیفروغ شده است.



