اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی همراه با معنی و تفسیر

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی

سعدی-غزل شماره 562

 

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی

زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی

چو سرو بوستانستی وجود مجلس آرایت

اگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی

نگارین روی و شیرین خوی و عنبربوی و سیمین تن

چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی

تو گویی در همه عمرم میسر گردد این دولت

که کام از عمر برگیرم و گر خود یک زمانستی

جز این عیبت نمی‌دانم که بدعهدی و سنگین دل

دلارامی بدین خوبی دریغ ار مهربانستی

شکر در کام من تلخ است بی دیدار شیرینش

و گر حلوا بدان ماند که زهرش در میانستی

دمی در صحبت یاری ملک خوی پری پیکر

گر امید بقا باشد بهشت جاودانستی

نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او

که تا تن در لحد باشد و گر خود استخوانستی

چنین گویند سعدی را که دردی هست پنهانی

خبر در مغرب و مشرق نبودی گر نهانستی

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی

به خلوتخانه‌ای ماند که در در بوستانستی

 

معنی بیت‌های شعر

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی / زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی

اگر در بوستان گلی مانند چهرهٔ تو وجود داشت، زمین به سبب زیبایی و کمال تو بر آسمان برتری می‌یافت.

چو سرو بوستانستی وجود مجلس آرایت / اگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی

اگر در بوستان سروی گویا و روان وجود داشت، قامت تو مانند آن سرو، زینت‌بخش مجلس و محفل بود.

نگارین روی و شیرین خوی و عنبربوی و سیمین تن / چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی

ای محبوبی با چهره‌ای زیبا، خویی شیرین، بویی خوش مانند عنبر و تنی سپید و لطیف؛ چه خوش بود اگر توان و اجازهٔ در آغوش گرفتن تو را داشتم.

تو گویی در همه عمرم میسر گردد این دولت / که کام از عمر برگیرم و گر خود یک زمانستی

چنان می‌پنداری که در تمام عمر، این سعادت نصیبم خواهد شد که حتی برای یک لحظه هم که باشد، از زندگی و وصال تو بهره‌مند شوم.

جز این عیبت نمی‌دانم که بدعهدی و سنگین دل / دلارامی بدین خوبی دریغ ار مهربانستی

جز این عیب، عیبی در تو نمی‌بینم که پیمان‌شکنی و سنگدل هستی؛ افسوس که چنین دلبر زیبایی، مهربان و وفادار نیست.

شکر در کام من تلخ است بی دیدار شیرینش / و گر حلوا بدان ماند که زهرش در میانستی

بدون دیدن آن یار شیرین، حتی شکر در دهانم تلخ است؛ و اگر حلوا هم مانند زهر باشد، برای من تفاوتی ندارد.

دمی در صحبت یاری ملک خوی پری پیکر / گر امید بقا باشد بهشت جاودانستی

اگر امید ماندگار بودن در کنار یاری فرشته‌خو و پری‌چهره وجود داشته باشد، حتی یک لحظه همنشینی با او از بهشت جاودان بهتر و لذت‌بخش‌تر است.

نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او / که تا تن در لحد باشد و گر خود استخوانستی

با او تنها تا زمانی که جان در بدن دارم وفادار نخواهم بود، بلکه تا وقتی پیکرم در گور باشد، حتی اگر فقط استخوانی از آن باقی مانده باشد، به او وفادار می‌مانم.

چنین گویند سعدی را که دردی هست پنهانی / خبر در مغرب و مشرق نبودی گر نهانستی

به سعدی می‌گویند که دردی پنهان در دل دارد؛ اما اگر این درد واقعاً پنهان می‌ماند، خبر آن در سراسر جهان، از خاور تا باختر، آشکار نمی‌شد.

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی / به خلوتخانه‌ای ماند که در در بوستانستی

هر دلی که در نهان همدم و یاری روحانی دارد، مانند خلوتگاهی است که در میان باغی سرسبز و دل‌انگیز قرار گرفته باشد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤