
سعدی-غزل شماره 544
سرمست بتی لطیف ساده
در دست گرفته جام باده
در مجلس بزم باده نوشان
بسته کمر و قبا گشاده
افتاده زمین به حضرت او
گردونش به خدمت ایستاده
خورشید و مهش ز خوبرویی
سر بر خط بندگی نهاده
خورشید که شاه آسمان است
در عرصه حسن او پیاده
وه وه که بزرگوار حوریست
از روزن جنت اوفتاده
لعلش چو عقیق گوهرآگین
زلفش چو کمند تاب داده
در گلشن بوستان رویش
زنگی بچگان ز ماه زاده
سعدی نرسد به یار هرگز
کاو شرمگن است و یار ساده
معنی بیتهای شعر
سرمست بتی لطیف ساده / در دست گرفته جام باده
معشوقی زیبارو، ظریف و بیپیرایه، مست و سرخوش است و جام شراب را در دست دارد.
در مجلس بزم باده نوشان / بسته کمر و قبا گشاده
او در مجلس شادی و بادهنوشی، آماده و چابک، کمر بسته و قبای خود را گشوده است.
افتاده زمین به حضرت او / گردونش به خدمت ایستاده
زمین در برابر او به خاک افتاده و آسمان برای خدمتگزاریاش ایستاده است.
خورشید و مهش ز خوبرویی / سر بر خط بندگی نهاده
خورشید و ماه، به سبب زیبایی بیمانند او، سر به فرمانش نهاده و بندگی او را پذیرفتهاند.
خورشید که شاه آسمان است / در عرصه حسن او پیاده
خورشید، که پادشاه آسمان به شمار میآید، در میدان زیبایی او ناتوان و همچون پیادهای بیمقدار است.
وه وه که بزرگوار حوریست / از روزن جنت اوفتاده
وه، چه حوری بزرگوار و ارجمندی است؛ گویی از پنجره بهشت به زمین افتاده است.
لعلش چو عقیق گوهرآگین / زلفش چو کمند تاب داده
لب سرخش مانند عقیقی درخشان و گوهرنشان است و زلف تابدارش همچون کمندی پیچیده است.
در گلشن بوستان رویش / زنگی بچگان ز ماه زاده
در بوستان چهرهاش، خالهای سیاه و زیبای صورتش مانند کودکان زنگی در کنار ماهِ روشن جلوه میکنند.
سعدی نرسد به یار هرگز / کاو شرمگن است و یار ساده
سعدی هرگز به وصال یار نمیرسد؛ زیرا او خجالتی و کمروست و یارش نیز سادهدل و بیخبر از عشق اوست.



