
سعدی-غزل شماره 532
من از دست کمانداران ابرو
نمییارم گذر کردن به هر سو
دو چشمم خیره ماند از روشنایی
ندانم قرص خورشید است یا رو
بهشت است این که من دیدم نه رخسار
کمند است آن که وی دارد نه گیسو
لبان لعل چون خون کبوتر
سواد زلف چون پر پرستو
نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار
که با او بر توان آمد به بازو
همه جان خواهد از عشاق مشتاق
ندارد سنگ کوچک در ترازو
نفس را بوی خوش چندین نباشد
مگر در جیب دارد ناف آهو
لب خندان شیرین منطقش را
نشاید گفت جز ضحاک جادو
غریبی سخت محبوب اوفتادهست
به ترکستان رویش خال هندو
عجب گر در چمن برپای خیزد
که پیشش سرو ننشیند به زانو
و گر بنشیند اندر محفل عام
دو صد فریاد برخیزد ز هر سو
به یاد روی گلبوی گل اندام
همه شب خار دارم زیر پهلو
تحمل کن جفای یار سعدی
که جور نیکوان ذنبیست معفو
معنی بیتهای شعر
من از دست کمانداران ابرو
نمییارم گذر کردن به هر سو
من از بیم ابروهای کمانمانند آن دلبران، توان عبور و رویگردانی به هر سو را ندارم.
دو چشمم خیره ماند از روشنایی
ندانم قرص خورشید است یا رو
چشمانم از شدت درخشش خیره مانده است؛ نمیدانم آنچه میبینم قرص خورشید است یا چهرهی یار.
بهشت است این که من دیدم نه رخسار
کمند است آن که وی دارد نه گیسو
آنچه من دیدم بهشت است، نه فقط چهره؛ و آنچه او دارد کمندی برای گرفتار کردن دلهاست، نه صرفاً گیسو.
لبان لعل چون خون کبوتر
سواد زلف چون پر پرستو
لبهای سرخ و گرانبهای او مانند خون کبوتر است و سیاهی زلفش همچون پر پرستو.
نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار
که با او بر توان آمد به بازو
آن دلبر شوخ و زیرک چنان نیرومند است که هیچکس نمیتواند با او کشتی بگیرد یا به زور بازو بر او چیره شود.
همه جان خواهد از عشاق مشتاق
ندارد سنگ کوچک در ترازو
او از عاشقان مشتاق، تمام جانشان را میخواهد و در برابر عشق و جانفشانی آنان حتی اندکی هم قناعت نمیکند.
نفس را بوی خوش چندین نباشد
مگر در جیب دارد ناف آهو
نَفَس انسان نمیتواند چنین بوی خوشی داشته باشد؛ مگر اینکه در جیب خود مشکِ ناف آهو داشته باشد.
لب خندان شیرین منطقش را
نشاید گفت جز ضحاک جادو
لب خندان و سخنان شیرین و جادویی او چنان افسونگر است که نمیتوان او را جز جادوگری افسانهای مانند ضحاک دانست.
غریبی سخت محبوب اوفتادهست
به ترکستان رویش خال هندو
خال سیاه او بر چهرهی زیبا و ترکمانندش، همچون غریبهای در سرزمین ترکستان، جلوهای شگفت و بسیار دلربا دارد.
عجب گر در چمن برپای خیزد
که پیشش سرو ننشیند به زانو
اگر او در چمن بایستد، شگفت نیست که سرو در برابر قامت او از شرم و ناتوانی زانو بزند.
و گر بنشیند اندر محفل عام
دو صد فریاد برخیزد ز هر سو
و اگر در میان مردم بنشیند، از هر سو صدای فریاد و غوغای عاشقان برخواهد خاست.
به یاد روی گلبوی گل اندام
همه شب خار دارم زیر پهلو
به یاد چهرهی خوشبو و اندام گلگون او، تمام شب از بیقراری و رنج عشق آرام ندارم و گویی خار زیر پهلو دارم.
تحمل کن جفای یار سعدی
که جور نیکوان ذنبیست معفو
ای سعدی، ستم و بیمهری یار را تحمل کن؛ زیرا ستمی که زیبارویان میکنند، گناهی بخشودنی است.



