
سعدی-غزل شماره 520
آخر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
بسیار خلاف عهد کردی
آخر به غلط یکی وفا کن
ما را تو به خاطری همه روز
یک روز تو نیز یاد ما کن
این قاعده خلاف بگذار
وین خوی معاندت رها کن
برخیز و در سرای در بند
بنشین و قبای بسته وا کن
آن را که هلاک میپسندی
روزی دو به خدمت آشنا کن
چون انس گرفت و مهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن
سعدی چو حریف ناگزیر است
تن درده و چشم در قضا کن
شمشیر که میزند سپر باش
دشنام که میدهد دعا کن
زیبا نبود شکایت از دوست
زیبا همه روز گو جفا کن
معنی بیتهای شعر
آخر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
سرانجام نگاهی به سوی ما بیفکن و با اندکی لطف و محبت، درد و رنج ما را درمان کن.
بسیار خلاف عهد کردی
آخر به غلط یکی وفا کن
بارها پیمانت را شکستی؛ دستکم یکبار هم بهاشتباه وفادار بمان.
ما را تو به خاطری همه روز
یک روز تو نیز یاد ما کن
تو هر روز در یاد و خاطر ما هستی؛ تو نیز دستکم یک روز ما را به یاد آور.
این قاعده خلاف بگذار
وین خوی معاندت رها کن
این شیوهی مخالفت و ناسازگاری را کنار بگذار و از این خوی دشمنانه دست بردار.
برخیز و در سرای در بند
بنشین و قبای بسته وا کن
برخیز، درِ خانه را ببند، بنشین و جامهی بستهات را بگشا؛ یعنی خلوتی صمیمانه و عاشقانه با من فراهم کن.
آن را که هلاک میپسندی
روزی دو به خدمت آشنا کن
کسی را که میخواهی از عشق تو نابود شود، دستکم یکی دو روز به حضور و خدمت خود راه بده.
چون انس گرفت و مهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن
هنگامی که به تو خو گرفت و مهر و محبت میان شما پدید آمد، دوباره او را گرفتار دوری و جدایی کن.
سعدی چو حریف ناگزیر است
تن درده و چشم در قضا کن
ای سعدی، چون در برابر این معشوق چارهای نداری، تسلیم شو و چشم به تقدیر بدوز.
شمشیر که میزند سپر باش
دشنام که میدهد دعا کن
وقتی بر تو شمشیر میکشد، سپر باش و مقاومت نکن؛ و هنگامی که دشنامت میدهد، برایش دعا کن.
زیبا نبود شکایت از دوست
زیبا همه روز گو جفا کن
شکایت کردن از دوست زیبنده نیست؛ بگذار هر روز بر تو ستم و بیوفایی کند و تو از او گلهمند نباش.



