
سعدی-غزل شماره 516
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن
به روزگار عزیزان که روزگار عزیز
دریغ باشد بی دوستان به سر بردن
اگر هزار جفا سروقامتی بکند
چو خود بیاید عذرش بباید آوردن
چه شکر گویمت ای باد مشک بوی وصال
که بوستان امیدم بخواست پژمردن
فراق روی تو هر روز نفس کشتن بود
نظر به شخص تو امروز روح پروردن
کسی که قیمت ایام وصل نشناسد
ببایدش دو سه روزی مفارقت کردن
اگر سری برود بیگناه در پایی
به خردهای ز بزرگان نشاید آزردن
به تازیانه گرفتم که بی دلی بزنی
کجا تواند رفتن کمند در گردن
کمال شوق ندارند عاشقان صبور
که احتمال ندارد بر آتش افسردن
گر آدمی صفتی سعدیا به عشق بمیر
که مذهب حیوان است همچنین مردن
معنی بیتهای شعر
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن / به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن
چه خوش است که دو یار عزیز، دست در گردن یکدیگر بیندازند، با هم بنشینند و شیرینیِ آشتی را نوش جان کنند.
به روزگار عزیزان که روزگار عزیز / دریغ باشد بی دوستان به سر بردن
به روزگار گرانبهای جوانی و زندگی عزیز سوگند، حیف است که انسان روزگارش را بدون دوستان سپری کند.
اگر هزار جفا سروقامتی بکند / چو خود بیاید عذرش بباید آوردن
اگر یاری زیبارو هزاران ستم و بیمهری کند، همین که خودش بازگردد، باید عذرش را پذیرفت و او را بخشید.
چه شکر گویمت ای باد مشک بوی وصال / که بوستان امیدم بخواست پژمردن
ای باد خوشبویِ وصال، چگونه از تو تشکر کنم؟ زیرا باغ امید من که در آستانهٔ پژمردن بود، با خبر و بوی دیدار تو دوباره جان گرفت.
فراق روی تو هر روز نفس کشتن بود / نظر به شخص تو امروز روح پروردن
دوری از چهرهٔ تو هر روز مانند جان دادن است؛ اما امروز که به دیدار تو نایل شدهام، نگاه کردن به تو به روح و جانم نیرو میبخشد.
کسی که قیمت ایام وصل نشناسد / ببایدش دو سه روزی مفارقت کردن
کسی که ارزش روزهای وصال و باهمبودن را نمیداند، باید مدتی از محبوب دور بماند تا قدر دیدار و وصال را بشناسد.
اگر سری برود بیگناه در پایی / به خردهای ز بزرگان نشاید آزردن
اگر انسان بیگناه در راه بزرگان جان خود را از دست بدهد، نباید به سبب رنجش و گلهای کوچک خاطر آنان را آزرد.
به تازیانه گرفتم که بیدلی بزنی / کجا تواند رفتن کمند در گردن
اگر تو را به تازیانه بگیرم تا از روی بیمهری مرا بزنی، باز هم نمیتوانی از چنگ عشق بگریزی؛ زیرا کسی که کمند عشق بر گردن دارد، راه گریزی ندارد.
کمال شوق ندارند عاشقان صبور / که احتمال ندارد بر آتش افسردن
عاشقانی که شکیبایی میکنند، شوق و عشق کامل ندارند؛ زیرا ممکن نیست کسی بر آتش باشد و سرد و خاموش بماند.
گر آدمی صفتی سعدیا به عشق بمیر / که مذهب حیوان است همچنین مردن
ای سعدی، اگر انسانی، با عشق و عاشقانه بمیر؛ زیرا مردنِ بیعشق و بیدلباختگی، شیوهٔ حیوانات است.



