طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن همراه با معنی و تفسیر

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن

سعدی-غزل شماره 515

 

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن

با شهد می‌رود ز دهانت به در سخن

گر من نگویمت که تو شیرین عالمی

تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن

واجب بود که بر سخنت آفرین کنند

لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن

در هیچ بوستان چو تو سروی نیامده‌ست

بادام چشم و پسته دهان و شکرسخن

هرگز شنیده‌ای ز بن سرو بوی مشک؟

یا گوش کرده‌ای ز دهان قمر سخن؟

انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث خویش

من عهد می‌کنم که نگویم دگر سخن

چشمان دلبرت به نظر سحر می‌کنند

من خود چگونه گویمت اندر نظر سخن

ای باد اگر مجال سخن گفتنت بود

در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن

وصفی چنان که لایق حسنت نمی‌رود

آشفته حال را نبود معتبر سخن

در می‌چکد ز منطق سعدی به جای شعر

گر سیم داشتی بنوشتی به زر سخن

دانندش اهل فضل که مسکین غریق بود

هر گه که در سفینه ببینند تر سخن

 

معنی بیت‌های شعر

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
با شهد می‌رود ز دهانت به در سخن

هیچ طوطی‌ای سخنی دل‌انگیزتر از سخن تو نمی‌گوید؛ زیرا سخنانت چنان شیرین است که گویی همراه با عسل از دهانت بیرون می‌آید.

گر من نگویمت که تو شیرین عالمی
تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن

اگر من نگویم که تو شیرین‌ترین انسان عالمی، خودت با هر سخنی که می‌گویی، شیرینی و دلربایی خویش را ثابت می‌کنی.

واجب بود که بر سخنت آفرین کنند
لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن

شایسته است که همه سخنت را تحسین کنند؛ اما وقتی تو سخن می‌گویی، دیگر برای دیگران فرصتی برای حرف زدن باقی نمی‌ماند.

در هیچ بوستان چو تو سروی نیامده‌ست
بادام چشم و پسته دهان و شکرسخن

در هیچ باغی سروی مانند تو نرُسته است؛ چشمانت چون بادام، دهانت مانند پسته و سخنت شیرین‌تر از شکر است.

هرگز شنیده‌ای ز بن سرو بوی مشک؟
یا گوش کرده‌ای ز دهان قمر سخن؟

آیا هرگز شنیده‌ای که از پای سرو بوی مشک برخیزد؟ یا دیده‌ای که ماه از دهان خود سخن بگوید؟ چنین چیزهایی ممکن نیست؛ همان‌گونه که زیبایی و کمال تو نیز بی‌مانند است.

انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث خویش
من عهد می‌کنم که نگویم دگر سخن

در حضور تو شایسته نیست که از خویشتن سخن بگویم؛ پس پیمان می‌بندم که دیگر سخنی نگویم.

چشمان دلبرت به نظر سحر می‌کنند
من خود چگونه گویمت اندر نظر سخن

چشمان زیبای تو با یک نگاه افسون می‌کنند؛ بنابراین من چگونه می‌توانم با سخن، زیبایی نگاهت را وصف کنم؟

ای باد اگر مجال سخن گفتنت بود
در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن

ای باد، اگر فرصت سخن گفتن یافتی، فقط این اندازه با آن دل‌آزرده و بی‌حوصله بگو.

وصفی چنان که لایق حسنت نمی‌رود
آشفته حال را نبود معتبر سخن

هیچ وصفی شایسته زیبایی تو نیست؛ و سخنِ انسان پریشان‌حال و آشفته نیز اعتبار و ارزشی ندارد.

در می‌چکد ز منطق سعدی به جای شعر
گر سیم داشتی بنوشتی به زر سخن

از منطق و سخن سعدی، به جای شعر، شراب معنا می‌چکد؛ اگر توان مالی داشتم، این سخنان ارزشمند را با زر می‌نوشتم.

دانندش اهل فضل که مسکین غریق بود
هر گه که در سفینه ببینند تر سخن

اهل دانش می‌دانند که این بیچاره در دریای عشق غرق بوده است؛ زیرا هرگاه در کتاب یا نوشته او سخنی تر و آمیخته با سوز و اندوه ببینند، نشانه غرق‌شدگی او در عشق است.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤