
سعدی-غزل شماره 507
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر وان آستین فشانان
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان
معنی بیتهای شعر
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
کسی که در کنار معشوق خفته است، از درازی شب بیخبر است؛ اما این شب برای نگهبانان و بیداران بسیار طولانی میگذرد.
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
اگر از غم عشق او بگریم، بر خرد و عقل من خنده مکن؛ زیرا کارهای دشوار عشق از عهدهٔ اهل عشق و کاردانان برمیآید.
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
سرزنش کردن عاشق سودی ندارد؛ این نصیحت را باید به دلبران و دلربایان کرد که دل عاشقان را میربایند.
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
ای زیباروی خوشچهره، دامنت را از پای جمع کن تا اهل عبادت و خداخوانان نیز گرفتار عشق تو نشوند و دست به دامنت نبرند.
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
من نمیتوانم محبت آنان را از دل خود بیرون کنم؛ بگذار هرچه میخواهند بر من ستم و بیوفایی کنند.
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان
عاشق روشندل از تاریکی و سختی شب شکایت نمیکند؛ زیرا میداند که سرانجام شب به روز تبدیل خواهد شد.
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
گمان مکن که من از دامان تو دست بردارم؛ زیرا حتی شمشیر نیز نمیتواند پیوند و محبت میان دوستان و عاشقان را از هم بگسلد.
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
حتی اگر رقیب مرا از تو دور کند، باز چشم از تو برنمیدارم؛ زیرا کسی که مشتاق گل است، ناچار با باغبانان و نزدیکان گل نیز کنار میآید.
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
من اختیار و ارادهٔ خود را به عشق سپردهام؛ همانگونه که اختیار شتر در دست ساربان است.
شکرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر وان آستین فشانان
آنکه مانند شکرفروش مصری صاحب شیرینی و زیبایی است، چه میداند مگسِ شیفتهٔ شیرینی چه حالی دارد؛ مگسی که از شدت شوق دست بر سر میزند و آستین میافشاند.
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان
ای سعدی، شاید روزی آستین معشوق بر سرت بخورد و تو را براند؛ پس مانند مگس گرد شیرینسخنان و شیریندهانان نگرد.



