
سعدی-غزل شماره 492
کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم
بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم
چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم
تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او
تا چه دید از من مسکین که ملول است ز خویم
لب او بر لب من این چه خیال است و تمنا
مگر آن گه که کند کوزهگر از خاک سبویم
همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان
نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم
هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفش
تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
دوش میگفت که سعدی غم ما هیچ ندارد
مینداند که گرم سر برود دست نشویم
معنی بیتهای شعر
کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم
بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ای کاش آن دلبر چالاک و بیوفا که من کشته و شیفتهٔ او هستم، بار دیگر از کنارم میگذشت تا با بوی خود مرا زنده کند.
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم
چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
او به من گفت که دست از من بردار، اما من نمیتوانم همین سخن را به خودش بگویم؛ چه کنم که دل من مانند دل او سخت و آهنین نیست.
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم
تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
تا زمانی که توان راه رفتن دارم، در پی گامهای او میافتم و برمیخیزم؛ و تا وقتی نفس در سینه دارم، به دنبال او میروم و سراغش را میگیرم.
دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او
تا چه دید از من مسکین که ملول است ز خویم
هر لحظه به سبب عشق و دوستی او، با خویشتن دشمن میشوم. نمیدانم این بیچاره از من چه دیده است که از رفتار و خوی من آزرده و خسته شده است.
لب او بر لب من این چه خیال است و تمنا
مگر آن گه که کند کوزهگر از خاک سبویم
آرزو و تصور رسیدن لب او به لب من، خیالی محال است؛ مگر آنگاه که کوزهگر پس از مرگ من، از خاک بدنم سبویی بسازد.
همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان
نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم
ای ماهِ زیبارویان، چرا پیوسته زخم جدایی را بر من وارد میکنی؟ من تنها کسی نیستم که در خم چوگان تو گرفتار و سرگشته شدهام.
هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفش
تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
هر جا زیبارویی دیدهام، او را ستوده و وصف کردهام؛ اما تو چنان زیبایی و کمالی داری که نمیدانم چگونه تو را بستایم.
دوش میگفت که سعدی غم ما هیچ ندارد
مینداند که گرم سر برود دست نشویم
دیشب میگفت که سعدی اصلاً غم و اندوه ما را ندارد؛ اما نمیداند که اگر در راه عشق او سرم هم برود، هرگز از او دست نخواهم کشید.



